خوب هنوزم اعصاب ندارم. اين شهريور ماه خيلي بديه . ديروز که با خودم در حال فکر کردن بودم به اين نتيجه رسيدم که آخرين شهريور خوبي که داشتم ، شهريور ۷۹ بود. بقيه ش همش مسخره و مزخرف بوده . بدم مياد از اين شهريور.
بعد از تحرير : ديروز يه تريپ گفتم آخرين شهريور خوبم شهريوري بود که ۱۴ سالم بود. اشتباه مي کردم.
بعد از بعد از تحرير : جناب آقاي ماتراتزي که همه جاي بدنت خالکوبي داري عين خوزه آرکاديو ، از حاضرفحاشيت خوششم اومد.
چند روزيه حالم خوب نيست. در مجموع بد دنيايي شده . حوصله رديف كردن كاراي سمينارم رو ندارم. دانشكده هم كه ميرم طبقه سوم نميرم ، ميرم هم پاورچين پاورچين ميرم و مثل فيلماي كمدي ، يه چشمي از لبه ديوار نگاه ميكنم ، وضعيت سفيد بود تند و سريع رد ميشم. دكتر منو ببينه فكر كنم بكشه . بيچاره عادت نداره . تا حالا دودرش نكرده بود و اما اين دفعه دودر كردم، مثل بنز.
اين سازمان سنجش و طرح آ.ت.ت هم حسابي عصبانيم كرده. مسخره بازي شده . قبلا ميگفتيم فلاني پارتي داشت و اين طوري شد و فلاني قبول نشد. الان صد بار بدتر شده . پارتي بازي و اين جور چيزا اهميتش رو از دست داده . همه چي شده تيپ و لباس و ژل و اين چيزا. يه سري مثلا استاد دانشگاه مثل خر به هر كي كه شبيه دختر و پسر شون نيست ، امتياز ميدن و رفقاي ما رو رد ميكنن. فعلا اصغرخان رو شير كرديم بره سازمان سنجش و تربيت مدرس رو بهم بريزه ؛ اگر هم نشد ميفرستيمش وزارت خونه. شايد خودمون هم رفتيم. يه حالي به اين وزير مرد سال علمي دنيا بوده بديم بد نيست.
حماقت هم داره خفهام ميكنه.
خلاصه هر چي باشه اون چيز كه حد نداره حماقته . البته درستش اينه كه اون چيزي كه حد نداره ، حماقت آدميه !!! مال منم حد ندارم.
بعد از تحرير : يه پست نيمه كاره درباره عصبانيتم از "سامان مقدم" كارگردان فيلم " كافه ستاره" دارم كه با بر طرف شدن عصبانيتم تكميلش ميكنم.
بعد از تحرير 2 : احمد خان داره ميره حج. خداش ازش قبول كنه. صبحي زنگ زده بود حلاليت بطلبه. يادم رفت چندتا فحش جديد يادش بدم. اميدوارم موقعه سنگ پروندن كم نياره ، بعدا بگه تقصير تو بود.
اغلب كارتون هاي ساده و قديمي دو تا شخصيت اصلي دارن . دو تا شخصيت - يا بهتره بگيم قهرمان - كه دمار از روزگار هم در ميارن . اين وسط پلنگ صورتي يك استثناء بزرگه . شخصيت عجيب و يگانهاي كه خودش خودش رو داغون ميكنه – اون آقا دماغ گنده كه تو چندتا از قسمت هاش است ، رو بي خيال شين. دكوره- يه موجود بد – يا شايد خوش - شانس ، دوست داشتني ، بي رحم ، موذي و . . . ؛ درست مثل شخصيت " سربازرس كلوزه " . اين دو تا عين همديگه ان . دو تا كاريكاتور كه هيچ تفاوتي با هم ندارن و البته اين اصلا عجيب نيست.
شخصيت پلنگ صورتي وقتي خلق شد كه جناب آقاي " بلك ادواردز " سفارش يك عنوان بندي انيميشن براي فيلم در حال ساختش رو به دو تا جوون با حال داد . اسم فيلم ، فكر كنم " بازگشت پلنگ صورتي " بايد بوده باشه و در حقيقت يك مجموعه شش قسمتي بود كه با شركت "پيتر سلرز" فقيد و با محوريت دزديده شدن يك جواهر به نام پلنگ صورتي؛ - در قسمت هاي ابتدايي- ساخته شد. كاراي اين سربازرس دقيقا شبيه كارايي كه بعدها وقتي كوچيك بوديم تو كارتون پلنگ صورتي ديديم. عامل اصلي جايزه اسكار عمر آقاي ادواردز هم اين مجموعه فوقالعاده بود.
تو اين مجموعه كمدي - شبكه دو ، دوتا از اين فيلم ها رو تو دو شب گذشته نشون داده - بار اصلي فيلم رو دوش يكي از استادان مسلم بازيگري "پيتر سلرز" ه - همون بازيگر نقش دكتر استرنج لاو – و اونه كه موجب حيات پلنگ صورتي و مجموعه كارتونش ه. بعضي اوقات احساس ميكنم اين مجموعه كارتون ساخته شد ، چون " پيتر سلرز " خيلي زود مرد.

بعد از تحرير : يادم رفت بگم ، سلرز متخصص ايفاء چند نقش كاملا متفاوت تو يك فيلم بود. بهترين نمونه اش " The Mouse That Roared " و " دكتر استرنج لاو " .
خيلي حال كردم. خيلي خيلي حال كردم وقتي فهميدم ( در حقيقت وقتي يادم اومد ) كه جناب آقاي بن لادن هم دل دارن و ميتونن با اين دلشون از بعضي چيزا خوششون بياد . فقط مقدار چند كيلو متعجبم كه چرا اين و جولي نه ! ترون نه ! اندرسون نه ! يا حتي اگه علاقه من به سبزه و چشم سياه هستند ، هايك نه ! زتا جوووون نه !
خودتون كلاهتون رو قاضي كنين :

هي بني جون ، آخه چه طور انتظار داري جوونا طرفدارت بشن ع اول او فاملتون كه مدل عكاسيه و حالا جناب خانم هيستون !!!
البته امكان داره اسامه جان از صوت و لحن بهشتي اين خانم خوشش اومده باشه !!!!!!!!!!!!!!!!

بعد از تحرير : منبع خبر انتخاب است.
بعد از تحريري نادمانه : با عرض پوزش اسم خانم بلوچي ، فقط يك لحظه از يادم رفت. خدايم بر من ببخش ، شايد كه خلق تو نيز ببخشايند .
رفته بوديم باغچه خليل. ديروز برگشتيم. شونه هام درد ميكنه و يه خورده سوختم، ولي خيلي خوش گذشت ، حيف كه شاگرد اول نيومده بود. حيف !!!!
كلي با خنديديم ، راه رفتيم ، كثيف شديم و مهدي رو اذيت كرديم . احتمالا هنوز خودش نميدونه چه بلايي سرش آوردم. بابا بهروز هم يه دو بيتي گفت كه احتمالا الان تو وبلاگشه !
به قول حاجي : جاي همهي غايبين خالي !
بعد از تحرير : همين كه كامپيوتر رو مجهز به service pack II كرديم ، post هايي كه نوشتم و up نكردم رو رديف ميكنم. تقصير تكنولوژي كه خيلي سرعتش زياده .