تبليغاتX
!چــــه غــلطـــا

!چــــه غــلطـــا

 

" يک خداي خوب ، پدر ندارد "

چند روز پيش اين جمله رو شنيدم و هدفم از نوشتنش اين بود که بقيه که نشنيدن ، نشنيده نمونن . همين .

-        ربطي به مطالب پايين نداره ، فشار نيارين –

چند سال پيش ، فکر کنم تابستان سال دوم دبيرستان بود که پدرم يه بارکي ازم پرسيد که : (( آينده ات رو چطور مي­بيني ؟ )) – آقا من فقط 15 سالم بود ، اين سوالا چيه ؟؟؟ - بعد از يه چند ثانيه من من و اين حرفا ، برگشتم – داشتم ظرف مي­شوستم، يحتمل ؛ که برگشتم. حتما – و گفتم : (( آينده خودم رو روشن ولي آينده ام تو اجتماع رو تاريک ))

احتمالا باباهه کف کرد.

امروز که از خواب بيدار شدم ياد اون روز افتادم. به نظرم رسيد که چه عقلي داشتم اون موقعه ها .

 

بعد از تحرير : ندارد.

 

+ نوشته شده در  2006/8/15ساعت 17:33  توسط آداش خان  | 

 

من يه دوستي دارم که به خاطر احترام و علاقه شديدم ، به تقليد – غير مشابه - از فيلم " انجمن شاعران مرده " بهش مي­گم: (( ناخدا ، ناخداي من )).

اين دوست عزير و تودار ما ، اصولا آدم کاردرستيه و در راستاي اين کاردرستيش ، هروقت که تو net اسمش رو search کني ، يه چندتا يافته - مدخل -  جديد ازش پيدا مي­کني. جديد ترينش هم تو سايت صبحانه بود که خيلي حال داد و کيف کردم. خوشحال کننده بود چون سايت صبحانه رو خيلي دوست دارم – سايت خيلي مهميه - و در ضمن از چيزايي که نوشته بود سر در آوردم.

ناخدا مدتيه که يه فکرايي به سرش زده و تصميم گرفته کشتي ايش رو بفروشه و جاش يه آپارتمان نقلي و از اين حرفا . ازم خواسته که بهش کمک کنم. منم که خيلي کشتي دوست دارم ، يه مدتي دودرش مي­کردم که شايد از يادش بره و دوباره هوس دريا کنه و باهم بريم اقيانوس پاسيفيک جنوبي يا مغولستان خارجي . ولي نخير ؛ چند وقتيه که شروع به بي محلي کرده و تحويلمون نمي­گيره . به همين خاطر من چند روزيه که دنبال مشتري واسه کشتيم. کسي رو سراغ ندارين که تو کار اسقاط کشتي باشه ؟

 

بعد از تحرير : ناخدا ، دوتا فيلم دارم که عمرا جفتمون چيزي ازش بفهميم. تصميم دارم آخراي شهريور ببينمشون ، اگه حال کردي خبر بده. در ضمن " به نام پدر " فکر کنم تا قبل از رفتن من رو پرده بمونه . 18 شهريور سينما فلسطين سانس 5 عصر .

 

 

+ نوشته شده در  2006/8/14ساعت 8:43  توسط آداش خان  | 

 

" چهار سال و يازده ماه و دو روز باران باريد."

حتي خوندن اين جمله وحشتناکه ، چه برسه به براي اولين بار تصور کردنش.

نمي­دونم گابوي عزيز از چه کلماتي براي نوشتن اين جمله استفاده کرده يا اسپانيايي اين  جمله هم اين قدر با شکوه هست يا نه . ولي بهمن فرزانه وقتي براي اولين بار داشته ترجمش مي­کرده ، مطمئنا مي­دونسته داره چيکار مي­کنه . مثل اون يکي مترجمه - اسمش يادم نيست – ننوشته :

" بارش باران، چهار سال و يازده ماه و دو روز ادامه يافت."

ترجمه بهمن فرزانه واقعا عاليه .

راستي ما خوانندگان فارسي زبان به خاطر لذت بردن از (( صد سال تنهايي )) چقدر مديون فرزانه هستيم. چقدر زيبايي " کوري" به دليل ترجمه معرکه مينو مشيري ه . اگه مرحوم به آذين نبود ، " جان شيفته " و " ژان کريستف " کتاب هاي محبوب چند نفر مي­شد . يا حتي آيا "سه تفنگدار" دوما به همين مزخرفيه سه تفنگدار ذبيح الله منصوري هست .

احتمالا امکان قضاوت درست و عيار گذاري صحيح وجود نداره. ناممکن بودنش شايد به اين خاطر ه که به­آذين نويسنده ، از بهترين ها بود و هست . مينو مشيري هم قلم توانايي داره و طنز پرداز خوبيه – مرحوم گل آقا کشفش کرده بود – و حتي بهمن فرزانه با کتاب "چرکنويس" ش نشون داده که خيلي بد شانسي آورديم- خيلي خيلي- که آقا تو ايتاليا راحتتر از ايران ه . بهتر بود مي­نوشتم خيلي بدبختيم !

مثلا يه جا نوشته :

(( من هم به خاطر اين که کمتر به گيتي فکر کنم ، تدريس را براي خودم اختراع کرده بودم. گرچه بي فايده بود ، چون همان طور که داشتم مي­گفتم : "I am ،She is  " از همان موقع به خوبي مي­دانستم که She is   تبديل به She was شده است . ))

 

به نظر من – اگه مهم باشه - به اين مرد بايد احترام گذاشت.

 

بعد از تحرير : مرد بايد صداقت داشته باشه ، هميه چرت و پرتاي بالا رو نوشتم که برسم به اين يه پاراگراف آخر کتاب چرکنويس !!

+ نوشته شده در  2006/8/10ساعت 1:27  توسط آداش خان  | 

 

ديروز ديدمش. رفته بودم دانشکده فني که آقا فرشاد رو ببينم. يک ربع زودتر رسيده بودم. نشسته بودم رو صندلي هاي طبقه همکف که اومد. يه لحظه قاطي کردم. بعدشم هم يه 20 دقيقه اي قاطي موندم.

 انگار داشتم فيلم مي ديدم يا شايدم خواب.

نوع ايستادنش ، لباس پوشيدن ، آرايش موهاش و حتي عينکش کاملا شبيه دو سه سال پيش خودم بود. واقعا يه لحظه فکر کردم خودمم . فقط راه رفتنش با من فرق داشت .

پسره لعنتي چقدر شببيه من بود.

واقعا شانس آوردم که آقا فرشاد زود اومد. بد جور حس "بورخس و من" گرفته بودم. احتمال داشت ... بميرم .

 

+ نوشته شده در  2006/8/9ساعت 4:3  توسط آداش خان  | 

 

از اونجايي که مدتيه همه چي در من خشکيده حتي حس شيرين مسخرگي و مدتيه که چيزي نمي­نويسم ؛ اين سرقت ادبي (؟؟؟) رو داشته باشين تا ببينم که . .. .

 

شما در قرن21 زندگي مي كنيد اگر...

 

1-ناخودآگاه پسوردتان را به دستگاه ماكروويوتان مي دهيد!

 

2-براي بازي تكنفره با كارت حتي سالي يكبار هم از  كارت هاي واقعي استفاده نمي كنيد !

 

3-براي تماس با 3 نفر يك ليست از 15 شماره تلفن داريد !

 

4- براي كسي كه در ميز كناري شما كار مي كند ايميل ارسال مي كنيد !

 

5-دليل شما براي تماس نگرفتن با دوستانتان اين است كه آنها آدرس ايميل ندارند !

 

6-بعد از يك روز كاري طولاني وقتي به منزل برمي گرديد هنوز هم به تلفن هاي مربوط به محل كارتان پاسخ مي دهيد!

 

7-وقتي از خانه مي خواهيد تلفن بزنيد قبل از شماره گيري ناخودآگاه 9 را مي گيرد تا خط آزاد به شما بدهد !

 

8-شما چهار سال روي يك ميز كار مي كنيد و در اين مدت براي سه شركت مختلف كار كرده ايد !

 

10- طرز سخن گفتن تان را از اخبار ساعت 11 ياد مي گيريد! ( سر در نياوردم . شما هم زياد فشار وارد نکنين )

 

11-رئيس شما توانايي انجام كار شما را ندارد!

 

12-وقتي به خانه بر مي گرديد با تلفن همراه به خانه  زنگ مي زنيد تا ببينيد كسي خانه هست يا نه !

 

13-تمام برنامه هاي تجاري تلويزيون داراي وب سايتي هستند كه در پايين صفحه نشان داده مي شوند!

 

14-خارج شدن از خانه بدون تلفن همراه برايتان ناراحت كننده است و دليلي مي شود كه براي برداشتن آن به خانه برگرديد!!!

 

15-صبح كه از خواب بيدار مي شويد قبل از رفتن به دستشويي به سراغ اينترنت مي رويد !

 

16-براي لبخند زدن گردنتان را كج مي كنيد!

 

17-شما اين مطلب را در حاليكه لبخند تائيد آميز مي زنيد مي خوانيد!

 

18-حتي بدتر از آن در فكر هستيد كه اين مطلب را براي چه كسي فوروارد كنيد!!!

 

19-آنقدر سرتان گرم است كه متوجه نشديد اين ليست شماره 9 ندارد!

 

20-در واقع شما الان صفحه را بالا برديد كه ببينيد آيا واقعا شماره 9 توي اين ليست نيست ?!

 

والان داريد به خودتان ميخنديد !!!

 

 

اينا واسم ميل شده بود .

 

+ نوشته شده در  2006/8/6ساعت 13:39  توسط آداش خان  |