تبليغاتX
!چه غلطا
بالاترین: Balatarin
 

بهيموت موجود خيلي بامزه­اي ه . فکر کنم تو عهد عتيق ، اسم يه موجود افسانه اي ه که روزي هزار چمنزار رو چرا ميکنه و نصف آب رودي که به بحر الموت ميريزه رو مي­نوشه !!! ( عظمت رو دارين! ) آخرش هم يه پيامبر بني اسرائيل سرش رو پخ پخ ميکنه و واسه نمي­دونم شادي کدوم جنگ باهاش به مردم " وليمه " مي­ده !

از اون افسانه هاي آزار دهنده و خشنه ، نه ؟!!

ولي بهيموتي که من مي­شناسم ، اصلا اين طوري نيست . اصلا گاو و گوسپند و شتر و ... نيست. يه گربه دوست داشتينه . خيلي هم بدجنسه ! علاقه شديدي به ماهي آزاد داره و عشق تير اندازي . سوا اتوبوس هم که ميشه کرايه رو پرداخت ميکنه . هميشه هم يه پريموس پر از نفت همراش هست و هر وقت مي­خواد مسخره بازي در بياره از نفتش يه جرعه ميخوره !!!! کلا خيلي باحاله . شغل شريفش دستياري جناب " ولند " ه  و با يوهان اشتراوس رفيقه ! باورتون ميشه ؟؟

باورتون ميشه يه نفر بتونه يه چنين موجود به اين بامزه اي رو تو يه رمان فلسفي ، بچپونه ؟؟؟ بايد يه نابغه باشه ! نابغه هم هست . اونقدر نابغه که به استالين ميگه : (( برو يه جا ديگه بوق بزن ))

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/04/26ساعت 10 PM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin

 

       چه وضعه شه !؟؟!!! اينم شد زندگي ؟ بدي سگ بخوره بهتره !!

    صبح از خواب بيدار مي­شي ، مثل بچه ها سعي مي­کني خودت رو گول بزني و به خودت تلقين مي­کني که اين هفته بهتر از هفته هاي قبل ه . به خودت اميد ميدي که ايول ، اين هفته رو طوري مي­گذرونم که هم فال و هم ...

اول صبحي تصميم مي­گيري يه حالي به خودت بدي . نقش مامان و بچه رو باهم اجراء مي­کني . يه مقاله پدر مادر دار ۴۰-۵۰ صفحه اي ميزاري جلوت و به خودت قول مي­دي ( به قول خانم پيرزاد به وَر مادرانه ت ) روزي ۴ صفحه ترجمه و تايپ کني و سر دو هفته ببري تحويل استادت بدي . در عوض هم به خودت قول مي­دي که همچين به خودت و دلت و ذهنت اساسي جايزه بدي و سينما و فيلم و پفک و ...

از اونجا که اصولا شناخت از خود 9 !! ( به قول شما ۲۰ !؟!! ) و اراده 9 ، شروع مي­کني : در مرحله اول پليمريزاسيون منتهي به ساخت يه ماکروراديکال زنده . . . !!! اينا چيه ؟؟؟ بيا بيرون !!! آها ، در مرحله اول تصميم ميگيري مقدمه مقاله رو ترجمه کني . ولي تو خيلي باحال و با اراده تشريف داري so قسمت بعدي رو هم ترجمه مي­کني !!

-       آفرين بچه خوب . حالا برو سراغ جايزه ات .

-       ايول ! يوهو !!!!!!!!!

اما جايزه چيه ؟؟ تصميم ميگيري يه فنجان نسکافه درست کني و بري شبکه تارنماي جهاني ، خودت رو متصل کني و همراه با خوردن ( درستش ، واسه من همينه ! ) لينک هاي " صبحانه يک وعده کامل " از طعم دوست داشتني نسکافه لذت ببري. بلافاصله بعد از فشار دادن دگمه inter ، در آن واحد ، يه صفحه باز ميشه که " غلط کردي ! ما با مرتضوي حال کرديم فيلتر کنيم! "

ها ها ها ( ترکيش ميشه : پاخ پاخ پاخ ) من يه فيلر شکن دارم که تا حالا بهم نه نگفته . حالت رو ميگيرم. رو shortcut فيلتر شکنت کليک ميکني و تو دلت فحش مخلوط با تمسخر نثار برخي ميکني و ... اين ديگه چيه ؟؟ امکان نداره !! . . . نه !!! اي بي... !

 

 

 

خوب مي­خواستين چيکار کنم ؟؟

 

لعنت به اين وَر مادرانه که صبح به جاي نون بربري داغ و تخم مرغ عسلي ، يه صفحه net با علامت يه دست در يک حالت خاص ( نپرسين چه حالتي ) بهت ميده !!

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 11 AM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin

 

ديشب يه نهار به آيدين باختم .يه نهار تو رستوران جوانان ، پيچ شميرون . آيدين معتقد بود که تمام شب ، کابوس ايتاليا اذيتم کرده !!!؟؟

ولي من ديشب اصلا کابوس نديدم !!!؟

آلمان باخت که باخت. به درک ! حقش بود. تيمي که کاپيتانش بد بازي کنه ، بايد ببازه . حيف.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/04/14ساعت 3 PM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin

 

مدتيه که حالم خوب نيست. جسمی که نه ! روحي هم نه ! از هر دو نظر خوبم . ولي حال خودم خوب نيست . مي­فهمين ؟؟

 

نميدونم چي بنويسم . يه جورايي خالي شدم . تو ولايت غربت که بودم ، خيلي چيزا از مي­زد بيرون ، ولي الان نه ! يه حس قديمي داره به سراغم مياد. حسي خوبي نيست ، شايدم خوب باشه ! مهم نيست . مهم اينکه اصلا حوصله ش رو ندارم !

اصلا يک کلام . حس بديه .

 مگه من بيکارم ، کلي برنامه واسه خودم دارم . يعني چي که دوباره شروع کنم به علافي و ولگردي و خوشحالي . بعدش هم اين حس لعنتي " بي حسي " مثل بختک چنبره بزنه رو سينه ام و له­ام کنه !

غلط کرده !!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/04/14ساعت 10 AM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin
 

تو طرشت روی یکی از دیوارها نوشته :

" من تو را   ای لاو یو    می دارم "

؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/04/11ساعت 9 PM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin
 

-        مگه بهت نگفتم که مي­خوام ازدواج کنم؟

-        با کي ؟

-        خب معلومه ، با يه زن. تا حالا شنيدي کسي با يه مرد ازدواج کنه؟

-        البته.

-        کي ؟

-        خواهرم.

اين ديالوگ معرکه رو " اوليور هاردي " شروع مي­کنه !!!! ( پاخ پاخ پاخ ) طبيعتا انتظار ندارين که کسي که جواب ميده "استنلي لورل " باشه ! نه !!!

خوب بهتره انتظار داشته باشين !!

راستي چرا ما مردا ( ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ) خيلي اوقات دنيا رو اينهمه يه طرفه مي­بينيم ؟؟؟؟؟ راستي مي­دونستين تو قرن ۱۶ يا ۱۷ ميلادي يه کنفرانسي تو فرانسه برگزار شد که موضوعش يافتن جوابي براي اين سوال بود :

 (( آيا زنان انسان هستند؟ )) ؟؟!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!! 

يکي از نقاط اوج بلاهت و حماقت ، بايد بوده باشه !

 

الان دارم باب مارلي گوش مي­دم. آهنگ " The real Situation " !!! خيلي قشنگه ! بي خود نيست که بهش ميگفتن و ميگن : (( صداي جامائيکا )) . بعد از ظهري هم فيلم "بوچ کسيدي و ساندنس کيد" رو ديدم . حدس زدن اينکه الان چقدر خوشحالم کار سختي نيست، نه ؟!!!

برخلاف صبح که خيلي بي­خود بود! دو روز دنبال استاد پروژم مي­گردم و يافت مي­نشود !

" هي وودک ، تو هنوز زنده اي ! "

 

بعد از تحرير: اينکه مي­بينين شکل ظاهري post ها تغيير کرده ، دليلش نابلدي من بهword2007  است ! درست ميشه !؟؟

بعد از تحريري ديگر : به من چه ؟! تقصير خودتونه !

آخرين بعد از تحرير : زياد به مغزتون فشار نيارين . خودم هم نفهميدم چرا بعد از تحرير دوم رو نوشتم !!؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/08ساعت 0 AM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin
 

چند روز پيش يکي از دوستان عزيز ازم خواست که زير يه بيانيه رو امضاء کنم .بيانيه از طرف دانشجويان زنجاني خطاب به نمايندگان محترم !مجلس با مضمون تقاضاي آزادي ياشار قاجار بود. امضاء نکردم. يک کار قابل پيش بيني .

در مورد کاري که انجام دادم ( در حقيقت انجام ندادم) حرفي واسه گفتن ندارم. هم استدلال هاي قوي که در تقبيحش هست رو حفظم هم چرت و پرتاي مزخرفي که واسه تائئدش ميشه آورد. حرفم اين چيزا نيست. چيزي که مي­خوام بگم قسمت تکميلي جوابم به اين دوست عزيز ه !

بهش گفتم که من آدم شديدا ترسو و محافظه کاري هستم. اونقدر که حاظر نيستم زير بيانيه کاملا ملايمي که در حمايت از دوست و هم اتاقيه سابقم ( درستش هم اتاقيه اجباري سابقم ) خطاب به نمايندگان ملتم ! نوشته شده رو امضاء کنم.

من تو حد و اندازه هايي نيستم که بتونم با عقايد و نظرات ياشار رو در مورد مسائل مملکت و . . . مخالفت کنم يا با اونا موافقت کنم . اصلا از حرف هايي که ياشار اون موقع ها ( سال اول ، تو اوج نادانيش ) مي­زد هم سر در نميارم . حقيقت اينکه اون سلام عليکي که با ياشار داشتم و اون نون و نمکي که باهاش خوردم و ... رو دليلي براي دوست خودم خطاب کردنش نمي­بينم.

الان که خوب فکر مي­کنم ( ده دقيقه ) به درستيه جمله قبليم بيشتر علاقه پيدا مي­کنم.

ولي با اين وجود ، در هر حال ، من واسه خودم ادعاهايي دارم و يا در گذشته داشتم و به زبون آوردم ؛ و اين عدم حمايتم از ياشار شديدا با تعداد زيادي از اين ادعاهام تناقض داره و در حال حاضر همين تناقضات برام مشکلات فکري کوچکي ايجاد کرده. ( اين چيزهايي هم که نوشتم ، براي بيان کردن همين مشکلات ه )

فقط اين وسط دو حقيقت ( نسبتا حقيقت ) وجود داره :

     الف)  ياشار مدتيه که تو انفراديه و يه  ۲۰  روزي هستش که اعتصاب غذاش رو شروع کرده ( از تموم کردنش اطلاعي ندارم !!!)

     ب) و من هيچ وقت ادعا نکردم که موجود شجاعي هستم.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/04/07ساعت 0 AM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin
 

چند ساعت پيش آخرين امتحانم رو دادم . بد بود . بگذريم.

فردا صبح بر مي­گردم تهران و اين post احتمالا آخرين چيزيه که تا چند ماه آينده در ماهشهر مي­نويسم. احتمال مي­دم که از فردا نحوه و مضمون چرت و پرتام عوض بشه و شايد بهتر و شايد هم . . . اينجا خيلي گرمه و گرما مستقيما رو مغزم ( مغز !! ؟؟ چه غلطا ) تاثير ميذاره ! با جو اينجا هم حال نمي­کنم . بچه ها مثل تهران نيستن . خيلي هاشون بزرگ نشدن !!!

اينجا عادت کردم که از رفتار هاي بچگانه جا نخورم. اينجا عادت کردم به بقيه اهميت ندم و سعي کنم از همه سوء استفاده کنم . اينجا عادت کردم درس بخونم. اينجا عادت کردم ولخرجي نکنم. اينجا . . . عادت کردم به اينجا !!!!!!!1

 

 

يه بعد از تحرير بزرگتر از تحرير:

اين حسين ايزدي ( هم اتاقيم ) اينجا نشسته و هي گير ميده که اين و اشتباه نوشتي و اين کار رو بکن و اين طوري . . .

اَه ، سرويسم کرد . فردا از دستش راحت ميشم. ( الان هم داره اعتراض ميکنه که با اين دو خط آبروش رو بردم !!!! آخه بينوا آبرويي که با دو تا خط خزعبلات من بر باد بره ، همون بهتر که بره .)

( ها ها . . . نمي­دونه خزعبل يعني چي ؟؟!!!! )

هوس کردم :

1-      ديگه بر نگردم ماهشهر .

2-    فسنجان با زيتون پرورده بخورم!

3-  برم باغچه خليل!

4-   با رفقا بريم بيليارد !

5-   با مامانم بشينيم و غيبت کنيم!

6-    ديگه پام رو تو اين خراب شده نذارم.

 

بعد از تحرير آخر : بين هوس هاي بالا هيچ اولويتي وجود نداره! ترتيب اتفاقي بود.

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/04/03ساعت 5 PM توسط آداش خان |

 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin