تبليغاتX
!چه غلطا
بالاترین: Balatarin
 

من از سينما لذت مي­برم . اين رو همه كساني كه دور و بر من بودن مي­دونن. لذتي كه من از سينما مي­برم مطمئنا با 90% آدماي ديگه فرق داره و اين تفاوت به خاطر ارتباط متفاوتي كه با فيلم برقرار مي­كنم . خيلي ها فقط به داستان فيلم توجه مي­كنن ، بعضي ها دنبال بازيگراي محبوبشون مي­گردن و بعضي فقط دنبال ايراد گرفتن از فيلم هستن . گروه هاي ديگه اي هم هستن ، ولي اون چيزي كه مهمه اينه كه : من از اين گروه آخري اصلا خوشم نمياد ، و البته به خودشون مربوطه كه چطوري مي­خوان با فيلم حال كنن !

من از اين گروه آخري نيستم ! به همين دليل هم هميشه سعي كردم به شيوه هاي مختلف فيلم نگاه كنم . تازگي ها متوجه شدم كه بعد از مدتها فيلم ديدن ، نحوه فيلم ديدنم از دست خودم خارج شده واسه هر فيلمي به طور غير ارادي نگاهم رو تعيين مي­كنم ! !

به همين دليل بعضي اوقات اصلا با خودم حال نمي­كنم !

سعي مي­كنم به نگاه خودم تنوع ببخشم و تنوع لذت بخشه !

به همين خاطر هم بعضي اوقات به طرق عجيبي فيلم مي­بينم . مثلا فيلم Kill Bill رو فقط به صداش گوش كردم و Leon رو بدون صدا ديدم ( البته كارت صدا سوخته بود !!! ). از ديدن چند باره (( خانه خنجر هاي پرنده )) به زبان چيني باستان لذت بردم و يكبار تمام تلاشم رو كردم كه زيرنويس Changching Express اجرا نشه !!

به نظر ديوانگي مي­ياد !!

اما . . .

 

اما ديروز يه فيلم ژاپني ديدم كه زير نويس هم نداشت . مجبور بودم خودم واسه بازيگرها تو ذهنم ديالوگ بسازم . خيلي جالب بود . حال كردم اساسي !!مثل اين بود كه تو ساختن فيلم شركت داشتم . همون حسي كه موقع ديدن (( آخرين تانگو در پاريس )) بهم دست داد .

اسم فيلمBattle Royal  بود . همونNaked Weapon  ، البته نسخه ارژينال و البته صدها برابر بهتر . خوش ساخت و گيرا . خشونت رو خيلي زيبا نشون داده بود و با اين وجود محبت رو برتر از اون . شخصيت پردازي بسيار عالي داشت . واسه 20 - 25 تا شخصيت اصلي شخصيت ساختن ، مطمئنا شاهكاره !!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/02/31ساعت 1 AM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin
 

به قول رفيق مون ، همون که شاگرد اول دانشگاه شريف مي باشد :

 

(( مثل مرد رفتيم سر جلسه و مثل مرد ريديم تو امتحانمون ! ))

 

 

 

پيشاپيش از تمامي جمعيت نسوان محترمه ( واسه صفت جمع هم بايد - ه - گذاشت يا نه ؟؟؟ ) براي الفاظي که مجبور به استفاده ازشون شدم عذر مي خوام !!

 

بهترين کلماتي بود که مي­تونست باهاش شکل ظاهري ورقه که تحويل دکتر نازكدست دادم رو براتون ترسيم کنم !!

 

پوزش !

 

..

 

.

 

چي ...

 

برو بينيم !

 

جمع ش کن !

 

مجلس مردونست آبجي ......... !

 

ها ؟؟؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/02/26ساعت 4 PM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin

 

استادم بورخس در داستان واره (( ظاهر )) از سکه اي صحبت مي­کند که تبديل به يک (( ظاهر )) شده و در ادامه با توضيح مفهوم ظاهر ، جسمي که تمام اجسام را در درون خودش دارد و در عين حال يک جسم بيشتر نيست ، مي­نويسد که اين سکه او را بياد تمام سکه هاي مشهور دنيا مي­اندازد : سي سکه اي که به يهودا داده شد ، سکه هاي بي پايان نيبولگ­ها ، سکه طلاي اسپانيايي که ناخدا ايهاب جايزه اولين کسي که موبي ديک را ببيند ،تعيين کرد ، سکه و يا به روايتي حلقه اودين که يک رو بيشتر نداشت ، شصت هزار سکه طلايي که جايزه شصت هزار بيت شعر يک شاعر بود و ...

استادم احاطه اعجاب انگيزي بر ادبيات داشت . با وجود اينکه ادبيات انگليسي کلاسيک  و ادبيات باستاني ايسلند و اسکانديناوي موضوع مورد علاقه ش ( او آرژانتيني و اسپانيوي زبان بود ) براي صحبت بود ولي حکيم فرودسي را مي­شناخت و تنها دليل نوشته نشدن اسم حکيم فرودسي در اين داستان ، به گمان من حفظ ريتم داستان مي­تواند باشد . دليل اين ادعاي من ، سخنراني مشهور استادم در باب (( کمدي الهي )) و مقايسه سفر دانته از برزخ به بهشت با سفر پرندگان در ((  منطق الطير )) و ارائه تصويري کامل از سيمرغ ،است !

روزها زيادي گذشته و من برخلاف استادم حافظه خوبي براي بياد آوردن مطالبي که خوانده ام ندارم ، اگر اشتباه نکنم ، اين گونه بود :

(( تصور عقابي که هر اندام آن يک شخص مشخص باشد ، عملي صرفا باور ناپذير است ؛ اما تصور وجود پرنده­اي که تمام پرندگان است و تنها يک پرنده است ؛  نا ممکن   است ))

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/02/25ساعت 6 PM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin
 

قراره برم پیش استاد پروژه ام ! عجالتا از تمام دوستان که سعی در آرام کردن و دلداری من داشتند تشکر می کنم !

مر۳۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 

بعد از تحریر : شمردم ، ۳۶ تا صفر داشت !

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/02/25ساعت 4 PM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin
 

آقا ما چند روز پيش يه مطلبي نوشته بوديم که انگار واسه يه نفر بد شده بود . ما که نفهميديم چطور شده که بد شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جاتون خالي از ديشب تو کفم که بفهمم چطوري امکان داره که يه نفر انسان عاقل و بالغ ، که بيست و n سال هم داره ، سايتي رو به ديگران معرفي کنه که خودش 3 ،4 بار بيشتر بهش سر نزده !!؟؟؟

حالا من دلخورم از دست خودم ! و بايد اين دلخوري رو خالي کنم ! سر خودم خالي ميکنم !

پس :

 

حالا اينکه اون ديگران کيا بودن من نميدونم ! بهم هم مربوط نيست !!

اينجا وبلاگ شخصي خودمه و هر چي دلم بخواد توش مينويسم !

اينکه کسي از مطالب اينجا خوشش نمياد به خودش ربط داره ، ميتونه نخونه ! در هر حالت چه بخونه چه نخونه ، من متوجه نميشم !!!!

در اين راستا سه تا نکته رو بايد عرض کنم :

يک ) من مسئوليت تمام مطالبي که مينويسم رو قبول نميکنم . من مسئوليت هيچکدوم از مطالبم رو هم قبول نميکنم . من اصلا علاقه اي به قبول مسئوليت ندارم !

دو ) باباي من متولد 1337 هجري شمسي ه و علاقه شديدي به اينترنت داره . انگليسي بلد نيست . ديپلم تجربي هم هستش .

سه ) به اون دسته از دوستان عزيز تر اعلام مي­دارم که mat امروز صبح رفت حموم !!!!!

چهار ) من يک هفته است که دارم تلاش مي­کنم يه سايت پيدا کنم که بتونم توش عکس share کنم . سرويس شدم . کامل ، نقره اي ، طرح ايتاليايي !!! اگه مي­بينين اينجا اينقدر بي روحه ؛ خوب بي روحه ديگه !!

پنج ) خواهش مي­کنم ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/02/24ساعت 5 PM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin
 

چند دقيقه پيش سر کلاس ، استادم يه چيزي گفت که جالب توجه بود :

(( اگر ميخواين ارزش  ۱  ثانيه رو بفهمين ، از کسي بپرسين که از يه تصادف جون سالم بدر برده !!

     اگر هم ميخواين ارزش  ۱  دقيقه رو بفهمين ، از کسي بپرسين که از هواپيما جا مونده !!!  ))

 

چند دقيقه بعد اعتراف کرد که ارزش  1  دقيقه رو خوب ميفهمه !!!

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/02/24ساعت 4 PM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin
 

ميگن قرار يه فيلم ساخته بشه به اسم " خون بازي " !!!!

کسي ميدونه خون بازي چيه ؟؟ من ميدونم ولي از اونجا که فکر خواهيد کرد که ما هم بله ... نميگم !

اين فيلم رو خانم بني اعتماد قراره بسازه !

يه لينک جديد اضافه کردم به قسمت " پيوند ها " ، وبلاگ يکي از دوستان و عيال محترمه ايشون ه ، جالب توجه ه ، بخصوص اون قسمت هايي که از من تعريف شده ( چيييييي  داداش ش ش ش ! )

يه سر بزنين شايد راضي شدن نوشته هاشون رو از کاغذ به نت منتقل کنن !!

 

بعد از تحرير : اسم پست رو که نوشتم يه دفعه ياد فيلم " خون بازي "  افتادم همين .

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/02/23ساعت 4 PM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin
 

هی تو ...  آره تو ! حسین زاپاتا رو ندیدی ؟؟؟ بابایی رو میگم !

دوستان من در محله دلگشاد پونک ! برای دومین بار بنده در رودربایستی ( حتی نمی دونم این کلمه رو چه طوری می نویسن ؟؟؟ بی خیال ) قرار گرفتم و قرار شده که جزوه الکترونیک و از این چرت و پرتا پیدا کنم واسه یکی !

در راستای این امر اگه لینک ، شماره تماس و یا میل ( میل بافتنی نه ! میییییییییل ) حسین بابایی عزیز رو بهم بدین ممنون میشم !

قضیه زیاد فوری نیست ! یعنی اصلا فوری نیست ! ولی لطف کنین و فوری فرضش کنین !

 

نکته : این رو نوشتم تا اون آقا بفهمه که دنبال کارش هستم !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/02/21ساعت 8 AM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin
 

اين داستان رو مي­خواستم چند روز پيش ....  يادم رفته بود .

ترجمه­ش خيلي روان نيست ولي جذابه ! داستان هم نيست يه قسمتي از خاطرات استاد همينگوي ه که خوندنش خالي از لطف نيست .

 

ارنست همينگوي- پاريس جشن بيکران

ترجمه فرهاد غبرائي

کافه خوب ميدان سن ميشل

آن روزها هوا بد بود. پس از گذشت پائيز، هواي بد يکروزه از راه مي رسيد. شب ها ناگزير مي شديم پنجره ها را ببنديم. بوران برگ ها را از تن درخت هاي ميدان کنترسکارپ مي کند. برگ هاي خيس زير باران مي ماند و باران را باد به اتوبوس بزرگ سبز انتهاي خط مي کوفت و در کافهء آماتورها جاي سوزن انداختن نمي ماند و پنجره ها از گرما و دود درون تار مي شد. کافه اي بود حزن انگيز که به نحو بدي اداره مي شد. آنجا مست ها ي محله مدام کنار هم جمع مي شدند و من به خاطر بوي بدن هاي کثيف و بوي تند مستي از آنجا کناره مي گرفتم. مردها و زن هايي که «آماتورها» پاتوقشان بود تمام مدت مست بودند، يا در واقع آن مدتي که از جيبشان بر مي آمد، اغلب شراب مي نوشيدند، شرابي که در بطري هاي نيم يا يک ليتري مي خريدند. در و ديوار آنجا را تبليغ اشتها آورهاي رنگارنگ با نام هاي عجيب و غريب پر کرده بود، اما عدهء انگشت شماري از عهده اش بر مي آمدند، مگر اينکه خواسته باشند براي شرابخواري ته بندي کنند. زن هاي دائم الخمر را پواوروت مي ناميدند که به معناي لول است با پسوند تانيث.

کافهء آماتورها چاه فاضلاب کوچهء موفتار بود، آن کوچهء غريب تنگ و پر غلغه که محل خريد است و به ميدان کنترسکارپ منتهي مي شود. مستراح هاي قوزکردهء ساختمان هاي قديمي؛ يکي کنار هر راه پله، با دو برآمدگي کفش وار سيماني در دو طرف حفره به خاطر جلوگيري از سريدن مستاجر در چاه فاضلاب مي ريخت و شب ها به کمک تلنبه در مخزن بزرگ ارابه هايي که با اسب کشيده مي شد، خالي مي شد. تابستان ها، که همهء پنجره ها باز بود، صداي تلنبه را مي شنيديم و بو سخت زننده بود. ارابه هاي مخزن دار رنگ قهوه اي و زعفراني داشتند و وقتي زير نور مهتاب در کوچهء کاردينال لوموئن مشغول بودند، در کنار اسب ها نقاشي هاي «براک » را به ياد مي آوردند. با اين وجود کسي کافهء آماتورها را خالي نمي گذاشت، و ديوارکوب زرد شده اش که مواد و بندهاي قانون را را عليه مستي در ملاء عام اعلام مي کرد، همان قدر به کثافت مگس آلوده بود و به آن بي اعتنايي مي شد که مشتري هايش پروپا قرص بودند و بوي ناخوش مي دادند.

با اولين باران سرد زمستان، تمامي غم هاي شهر يکباره سرازير شد، و ديگر وقتي قدم زنان مي رفتي، چشمت به بام خانه هاي بلند و سفيد نمي افتاد و فقط سياهي نمناک خيابان را مي ديدي و درهاي بستهء مغازه هاي کوچک و عطاري هاي و مغازه هاي نوشت افزار و روزنامه فروشي را و قابله را - درجهء دوم- و هتلي را که « ورلن» در آن دارفاني را وداع گفت و من در طبقهء آخرش اتاقي داشتم که محل کارم بود.
تا طبقهء آخر شش يا هشت رشته پلکان بود و هواي بسيار سردي داشت و مي دانستم که يک دسته ترکهء باريک به چه قيمتي تمام خواهد شد، يعني سه بستهء سيم پيچي شدهء سرشاخهء کاج به اندازه نصف مداد، براي گرفتن آتش ترکه ها و بعد يک دسته هيزم نيمه خشک بلند که مي بايست بخرم تا آتشي روشن کنم که اتاق گرما بگيرد. بنابراين رفتم به انتهاي خيابان تا زير باران نگاهي به پشت بام ها بيندازم و ببينم آيا لوله بخاري ها دود مي کنند و دود به چه سمتي بلند مي شود. دودي در کار نبود، و من فکر مي کردم که آن لحظه بخاري اتاق چه سرد است و ممکن است دود را نکشد و احتمال آن هست که اتاق پر از دود شود و هيزم به هدر برود و پول هم همراهش. به همين حال در باران راه مي رفتم. از کنار مدرسهء هانري چهارم و کليساي سنت اتي ين دومون و ميدان باد روفتهء  (( پانتئون )) گذشتم و براي آنکه حفاظي بيابم به سمت راست خيابان رفتم و عاقبت به باد پناه بولوار سن ميشل رسيدم و به پائين سرازير شدم و از کلوني و بولوار سن ژرمن گذشتم تا رسيدم به کافهء خوبي که در ميدان سن ميشل مي شناختم.

کافهء دلچسبي بود، گرم و تميز و دوستانه. باراني کهنه ام را به قلاب آويختم تا خشک شود و کلاه مندرس و باد و باران خورده ام را روي رف بالاي نيمکت گذاشتم و شيرقهوه اي سفارش دادم. پيشخدمت شير قهوه را آورد و من دفتر يادداشت و قلمي را از جيب نيم تنه ام در آوردم و شروع کردم به نوشتن. داشتم دربازهء ميشيگان مي نوشتم و چون آن روز هوا لجام گسيخته و سرد و بوراني بود، در داستان هم همين وضع بود. من پيشتر در کودکي، نوجواني و جواني آمدن آخر پائيز را ديده بودم، ولي در يک جاي بخصوص مي شد بهتر از جاهاي ديگر درباره اش نوشت. پيش خودم گفتم به اين مي گويند تعويض خاک و مي تواند به همان اندازه که براي ديگر انواع موجودات بالنده لازم است، براي انسان نيز باشد . اما در داستان، جوان ها مشروب مي نوشيدند و اين موضوع تشنه ام کرد و يک "رم" سنت جيمز سفارش دادم. در هواي سرد طعم فوق العاده اي داشت و به نوشتن ادامه دادم، حال خوبي داشتم و حس مي کردم که رم خوب جزاير مارتينيک به سرتاسر تن و جانم، گرما مي بخشد.

دختري به کافه آمد و تنها پشت ميزي نزديک پنجره نشست. بسيار زيبا بود و چهره اي داشت به تازگي سکهء ضرب شده، البته هرگز سکه اي با نسوج صاف و پوست باران خورده ضرب نشده است. موهايش به سياهي پرزاغ، صاف و اريب روي گونه هايش ريخته بود. نگاهش کردم و از آنچه مي ديدم؛ آشفته مي شدم و به هيجان مي آمدم. آرزو مي کردم که او را هم در داستان يا هرجاي ديگري جا بدهم، اما او خود چنان جا گرفته بود که بتواند خيابان و در ورودي را زير نظر داشته باشد و فهميدم منتظر کسي است.

بنابراين نوشتنم را از سر گرفتم.

داستان خودش نوشته مي شد و من زور مي زدم که پا به پايش حرکت کنم. رم ديگري سفارش دادم و هربار که سرراست مي کردم، يا هر بار که با مدادتراش، مدادم را تيز مي کردم و تراشه ها چنبره زنان توي نعلبکي زير مشروبم مي ريختند، به آن دختر چشم مي دوختم. ديدمت، اي زيبا رو، و ديگر از آن مني، حال چشم براه هر که خواهي گوباش و چه باک که ديگر هرگز نبينمت. تو از آن مني و سرتاسر پاريس از آن من است و من از آن اين دفتر و قلمم.

نوشتن را باز از سر گرفتم و تا دور دورهايش پيش رفتم و لابلايش گم شدم. ديگر من بودم که آن را مي نوشتم نه خود داستان، و ديگر نه سر راست کردم و نه از گذشت زمان چيزي دريافتم و نه انديشيدم کجا هستم و نه به فکر سفارش دادن رم ديگري افتادم. ديگر بي آنکه به فکر رم ديگري بيفتم از ان دلزده شده بودم. داستان به پايان رسيد و من بسيار خسته بودم. آخرين پارگراف را خواندم و آنگاه سر راست کردم و با نگاه به دنبال دختر گشتم، ولي رفته بود. با خود گفتم اميدوارم که با مرد خوبي رفته باشد. اما در دل غصه اي داشتم.

داستان را به پايان بردم و دفتر را به جيبم گذاشتم و يک دوجين صدف پرتقالي و نيم بطر شراب سفيد گس که مخصوص آن کافه بود، سفارش دادم. بعد از نوشتن داستان هميشه خالي و در آن واحد هم شاد و هم غمزده بودم، درست مثل حالت پس از عشقبازي و اطمينان داشتم که داستان خوبي است، هر چند که تا وقتي روز بعد آن را نمي خواندم، نمي فهميدم تا چه حد خوب است.

همچنانکه صدف ها را مي خوردم و طعم تند درياي و مزه فلزي شان را شراب سفيد مي شست و تنها طعم دريا و نسج آبدار باقي مي ماند و همچنانکه آب سردشان را از تک تک پوسته هاشان مي نوشيدم و با طعم گس شراب فرو مي شستم، احساس تهي بودنم از ميان رفت و رفته رفته شاد شدم نقشه هايي در سرم طرح شد.

حال که هوا بد شده بود، مي توانستيم مدتي پاريس را ترک کنيم و به جايي برويم که به جاي اين باران ، برف باشد که لابلاي کاج ها فرو ببارد و جاده ها و تپه هاي بلند را چنان بپوشاند که وقتي شب به خانه بر مي گرديم صداي غژغژش را زير پايمان بشنويم. زير لزوان پناهگاهي بود که پذيرايي اش شايان توجه بود و آنجا مي شد با هم باشيم و کتاب بخوانيم و شب ها در تخت جامان گرم باشد و پنجره ها را باز بگذاريم و ستاره هاي تابناک را ببينيم. اين بود جايي که مي شد رفت. سفر در قسمت درجه سه قطار گران تمام نمي شد. مخارج آنجا فقط اندکي بيشتر از چيزي بود که در پاريس خرج مي کرديم.

اتاق محل کارم در هتل را پس مي دادم و فقط مي ماند کرايهء شماره 74 کوچهء کاردينال لوموئن که ناچيز بود. من براي تورنتو مقاله مي فرستادم و چک ها مرتب مي رسيد. مي شد اين کار را هر جا و در هر شرايطي انجام داد. پول سفر را داشتيم. شايد دور از پاريس مي توانستم درباره پاريس بنويسم، همانطور که در پاريس دربارهء ميشيگان نوشته بودم. نمي دانستم که اين کار هنوز زود است، چون به قدر کافي با پاريس آشنائي نداشتم. اما بالاخره راهش همين بود. به هر حال اگر همسرم راضي مي شد، مي رفتيم. صدف ها و شراب را به پايان رساندم و حسابم را پرداختم و از کوتاهترين راه زير باران، از تپه سنت ژنويو بالا رفتم و به آپارتمان بالاي تپه رسيدم. اکنون ديگر باران فقط هواي محلي بود و چيزي نبود که مسير زندگي ات را تغيير دهد. همسرم گفت:" به نظرم فوق العاده است تاتي." صورت نرم و مهرباني داشت و چشم ها و لبخندش با شنيدن هر تصميمي، انگار که هديه گرانبهايي گرفته باشد، درخشيدن مي گرفت. (( کي مي رويم؟))

- ((هر وقت تو بخواهي"))

- (( من همين الان مي خواهم. نمي دانستي؟))

- (( شايد وقتي برگشتيم هوا صاف و آفتابي باشد. وقتي هوا صاف و سرد است، هواي خوبي خواهد بود.))

- (( مطمئنم. تو هم چه خوبي که به فکر رفتن افتادي.))

 

اون داستاني که تو متن بهش اشاره شده ، تو کتاب (( در زمان ما )) هستش . داستان معرکه اي يه ! واقعا معرکه !

لينک نوشته بالا هم اينجاست.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/02/20ساعت 5 PM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin
 

اين روزا حوصله ندارم ! يه ريزه سر جريان نويدي و خودکشي قاط زدم ! يه خورده !!!؟؟

در مجموع هم يه خورده گرما روم تاثير گذاشته و بي حسم کرده ! حوصلم نمي­گيره جيز بنويسم !

 

راستي چند روز پيش تو خزعبل (( خوشگل )) سوتي داده بودم : جاي فک نوشته بودم کف !!

همين جا از تکذيب مي­کنم .

چي رو تکذيب مي­کنم ؟؟؟

خوب ... سنگ بزار !!!

 

بعد از تحرير : تازه تصميم گرفتم بعد از اين سفارشي بنويسم !! يه سفارش از Lord دارم !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/02/20ساعت 4 PM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin
 

این لینک پایین رو اگه با مقوله " ریا " آشنایی ندارید و یا اگه حتی حرفه ای هستید دانلود کنید .

حجمش خیلی کمه ولی شدیدا آموزنده و خنده داره !

                                   ریا

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/02/18ساعت 6 PM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin

 

بچه كه بوديم يه شعري داشتيم كه توش ميخونديم :

(( فيله رفت آب بخوره ، افتاد و دندونش شكست ! ))

هميشه اينجاش رو با علاقه زيادي مي­خوندم ، هنوزم با علاقه زياد مي­خونم . حال ميده . تصور يه فيل كه دندونش شكسته ، يه چيزي تو مايه هاي ديدن پيكان جوانان قرمز داشبورد چوبيه كه از آينه­ش يه CD سوخته آويزونه !!

خيلي حال ميده !

يا يه شعر ديگه كه :

(( فلاني بي­دندون ، افتاد تو قندون ، طناب بيارين ، درش بيارين ))

يه ترانه آموزنده ، اخلاقي ، پزشكي كه تا زمان كشف لذت خوابيدن بدون مسواك زدن ، كارآيي داشت .

ولي خوب ، خنده دار بود .

اما اين دو تا ترانه بچگانه ، چندتا ايراد داره . اول اينكه هيچ راه حل عملي براي حل مشكل و اصلاحات رو به طفلان معصوم ارائه نميكنه ! و دوم اينكه درباره بستر و ضمينه هاي رخداد مطروحه اطلاعات اندكي به شنونده ميده ! يا به عنوان مثال باعث وحشت كودكان از آب خوردن ميشه !

تازه تمامي احتمالات رو در نظر نميگيره .

مثلا اگه يه نفر موقع خوردن گز دندونش بشكنه ، تكليف چيه ؟؟

آيا بايد طناب بياوريم ؟؟

يا اينكه آب نخوريم ؟؟

يا اصلا بايد " پيك " حكم مي­كردم ؟ اون وقت نه از حاكميت مي­اوفتادم ، نه ، شايد، دندونم مي­شكست !!؟

 

من ديروز دندونم شكست ! اونم به طرز خنده داري ! اون عوضي كه داشته واسه گز پسته خرد مي­كرده ، حواسش نبوده و يه تيكه پوست پسته هم ... و حالا من يه دندونم شكسته و نمي­تونم آب بخورم !!!

 

توجه : موقع كامنت گذاشتن ، كمپوت يادتون نره ! من كمپوت آناناس تاريخ مصرف گذشته ، خيلي دوست دارم !

 

بعد از تحرير : آقا اين دانشكده پليمر خيلي (( سست عنصر )) تشريف داره !

آخرش ما نفهميديم امسال چند نفر فوق ميگيره ! اولش مي­گفتن خيلي !! بعدش دفترچه اومد ، ديديم ظرفيت رو نصف پارسال كردن ، يه ساعت پيش هم اعلام كردن كه 10 نفر به ظرفيت اضافه كردن!!

گيري كرديم ها !!

مي­ترسم تا دو سال ديگه اسم دانشكده رو بكنن (( مهندسي بسپار و كالر- Color - )) !!

فعلا در يه ارتفاعي از اصغرخان مهماني عقد و عروسي همزمان در حال برگزاري است !!

 

بعد از تحرير آخر : ما يا برق داريم ، يا اينترنت !! الان برق داريم . پس اون چيزايي كه پايين نوشته خال بنديه !!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/02/17ساعت 1 PM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin
 

خوب قبول ! من خيلي خوش شانسم !

خوب ولي تو چيزايي كه مي­خوام شانس نمي­آرم ! البته فكر كنم شانس همينه !؟!!!

بگذريم .

 

آقا يك حالي ميده ! يك حالي ميده . . .

اينكه ساعت 11 باشه و تو به جاي اينكه سر كلاس باشي ، تو سايت باشي و در حال دانلود . چنان دارم دانلود مي­كنم كه سرعت اينترنت كم شده ! البته فكر نكنين كه من آدم دودريم ! مطمئن باشين كه من آدم دودريم !

اما الان من هيچ كلاسي رو دودر نكردم ! يعني نمي­تونستم دودر كنم ، چون كلاس برگزار نشد !!! و برگزار نشدن هيچ كلاسي به اندازه كلاس دكتر عاصم پور حال نمي­ده !! باور كنين ! بايد با دكتر عاصم پور كلاس داشته باشين تا بفهمين من چي ميگم . 2 ساعت تمام بايد به يه سري حرف هاي كاملا پراكنده گوش مي­دادم ولي الان ...

نه اين طوري نميشه ! نبايد به دكتر عاصم پور بي احترامي كنم ! پس :

خانم دكتر هما عاصم پور  به روايتي قديمي ترين استاد علم پليمر در اين مملكته ! دكتراي پليمرش رو از پلي­تكنيك منچستر ( خيلي قبل تر از سر آلكس !! ) گرفته و استاد اغلب استادامون بوده . يه 65 سالي شيرين داره . همچنان خوشگل(1)  ( همچين يه جورايي بور با چشماي آبي ! از اونايي بوده كه ميني ژوپ مي­پوشيده و 160% كلي ديوانه داشته ) و همچنان مجرد . به روايتي هيچ وقت ازدواج نكرده ، البته مي­دونين كه تو ايران همه چي بعد از 20 سال تبديل به چيزايي تو مايه هاي افسانه ميشه !

دكتر عاصم پور دكتراي تخريب پليمر داره و يه 5 سالي هست داره مخ ما رو با انواع پليمرهاي غير صنعتي تليت مي­كنه . استاد بسيار خوبيه . ( تازگي ها بجز space تايپ حرف ب هم يادم ميره !!) با معلومات عالي و متنوع . چون پيره هيچكي از حرفاش ناراحت نميشه . ولي بعضي اوقات چيزايي ميگه كه دختراي كلاس كه سهله ، ما پسرها هم سرخ ميشيم . مثلا دو هفته پيش در باره موي سينه­ي آقايون صحبت مي­كرد . بي ربط هم صحبت نمي­كنه ، كاملا مربوط به علم پليمر بود ولي . . .  .  اين خانم دكتر عاصم پور ما مثل اغلب خانم هاي محترم ديگه يك بار در سن 22 سالگي ، يكبار در سن 28 سالگي ، يكبار در 28 سالگي و آخرين دفعه در سن 28 سالگي ، فک بالا و پايينش رو كمپلت عوض كرده و متاسفانه به دليل قدرت جسمي بالا همچنان توانايي صحبت 16 ساعت در روز رو داره كه پنچ شنبه ها 4 ساعتش به پست ما مي­خوره !!!!!!!!!!!!!!!1

نه ! هفته بعد . . .

خلاصه اين هفته ، هفته فيتيله است و من از اصغر خان كه مژده تعطيلي كلاس رو بهمون داد ، خيلي ممنونم ! خيلي حال كردم اول صبحي !

آقا اين اصغر خان صبح معذرت خواهانه ( بازم غلطه ؟؟؟ ) اومد اتاقمون و درحالي كه به دليل مزاحمت صبح زود ( 5/9 صبح ) معذرت مي­خواست ، بهمون گفت كه . . . چه پسر ماهيه اين اصغر ، جاش تو گروه خاليه !

 

اما من يه سري استراتژي هم دارم  كه ميگم :

1-      آقا من خيلي خوش شانسم و شايد هم اصلا شانس ندارم كه بچه كه بودم قد بازي درآوردم و يه سال زود رفتم مدرسه !!

2-    شنيدين ليلا حاتمي داور جشنواره كارلووي شده !؟

3-  من همينجا اعلام مي­كنم كه وجود هرگونه يه بيل ، دو بيل ، . . . تا 40 بيل بر روي صفت خودم رو شديدا تكذيب مي­كنم ! دهن لقايي كه مي­خواستن و يا دهن لقي كردن ، حواسشون باشه ، مي­تونم به جرم نشر اكاذيب بكشميشون و اگه كش نيومدن خوب نيومدن ديگه !

4-   آقاي Ayatto  منظورم تو بودي ! هان ؟؟

5-   يه مدتيه كه دارم به لزوم وجود فساد در يك سيستم فكر مي­كنم ! گريزلي نظر تو چيه ؟؟؟

6-    همون (1) كه بالاي كلمه خوشگل بود : دوستان كه مي­دونن زيبا شناختي من چقدر متفاوت با بقيه و سخت گيرانه است ؟؟

7-   فردا جمعه است و جمعه روز بدي بود .

8-   شنيدم سعيد راد قراره تو فيلم مسعود كيميايي بازي كنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/02/14ساعت 11 AM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin

 

(( آل يك ركتور هسته يي متحرك است ))

سوء تفاهم نشه ! آل يكي از خبر خوش هسته­يي نيست كه قرار بود بشنويم !!

دوباره سوء تفاهم نشه ! آل يك راكتور هسته­يي قابل حمل كه تو جيب هم جا ميشه نيست !!

سوء تفاهم كه نشد ؟؟ ها ؟؟ اين آل ي كه يك راكتور هسته­يي متحرك هستش ، ربطي به اون موجود خيالي كه علاقه زيادي به جگر خانم هاي زائو داشت ، نداره !!

سوء تفاهم  .. . ! اَه اصلا بي خيال !!

چي ؟؟

باشه ميگم :

منظور از آل ، همون آلفردو پاچينو يه مشهوره كه ما ها به اسم آل پاچينو مي­شناسيمش !

جمله بالا رو هم استاد بزرگ آكتورز استوديو (( لي استراسبرگ )) بعد از ديدن هنر نمايي شاگردش تو فيلم (( بعد از ظهر سگي )) سيدني لومت ؛ گفته بود .

اميدوارم موجب سوء تفاهم نشده باشم . من اصلا ... ؟!؟!

 

توجه 1 : اين جمله تيتر اصلي يكي از صفحات يكي از روزنامه هاي يكشنبه همين هفته بود! تيتر خيلي خيلي خيلي موذيانه اي بود !!

توجه 2 : اگه تونستين فيلم (( عدالت براي همه )) نورمن جويسن رو ببينين ! جواني آل پاچينو تو فيلم غبطه آوره !! ( چه غلطا !؟؟؟ غبطه آور !! اصلا اين كلمه درسته ؟؟ )

توجه 3 : من تا حالا فكر مي­كردم (( هسته­اي )) درسته ، الان دارم فكر مي­كنم كه (( هسته­يي )) درسته ؟!!؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/02/12ساعت 10 AM توسط آداش خان |

بالاترین: Balatarin

 

ديشب تمام فكرم اين بود كه چقدر خوش شانسم !

ديشب رتبه هاي كارشناسي ارش رو اعلام كردن . نمي­دونين اينجا چه خبر بود ؟؟ بچه ها خوابگاه رو گذاشته بودن رو سرشون ! اقلب رتبه ها خوب بود . يعني تا حدود زيادي عالي بود . فكر كنم بچه هاي پلي­تكنيك تهران نصفشون سال ديگه ماهشهر باشن !

رتبه 2 ، 3 ، 6 ، 8 ، 10 و ...

انتظارش رو داشتم !

ولي انتظار نداشتم رتبه اصغرخان ! اين طوري بشه . جور خاصي نشده ولي خوب ؛ يه جور ديگه مي­شد خيلي بيشتر حال مي­داد !! اصغر خان از جمله باحال ترين و بهترين شلم بازهاي ماهشهره . خيلي باهاش حال مي­كنم !!

اين ها رو نمي­خواستم بگم !

اگه من به جاي پارسال ، امسال كنكور فوق اَ لانس داده بودم ، مفهومش اين بود كه يه ريزه دير به دنيا اومدم و بايد مي­رفتم قاطي باقالي ها ، سربازي ! ديشب احساس مي­كردم كه خيلي خوش شانسم . جدي مي­گم !!

از 30 نفره اول ، 15 نفرشون بچه ماهشهرن ! چه شانسي ! اونم دوبل . يكيشون رو سر كلاس تحمل مي­كنم هنر كردم . واي به تعداد زياد !!!!!؟؟؟!!!!! چه شود سال ديگه پلي تكنيك تهران ، دانشكده پليمر!