اين داستان رو ميخواستم چند روز پيش .... يادم رفته بود .
ترجمهش خيلي روان نيست ولي جذابه ! داستان هم نيست يه قسمتي از خاطرات استاد همينگوي ه که خوندنش خالي از لطف نيست .
ارنست همينگوي- پاريس جشن بيکران
ترجمه فرهاد غبرائي
کافه خوب ميدان سن ميشل
آن روزها هوا بد بود. پس از گذشت پائيز، هواي بد يکروزه از راه مي رسيد. شب ها ناگزير مي شديم پنجره ها را ببنديم. بوران برگ ها را از تن درخت هاي ميدان کنترسکارپ مي کند. برگ هاي خيس زير باران مي ماند و باران را باد به اتوبوس بزرگ سبز انتهاي خط مي کوفت و در کافهء آماتورها جاي سوزن انداختن نمي ماند و پنجره ها از گرما و دود درون تار مي شد. کافه اي بود حزن انگيز که به نحو بدي اداره مي شد. آنجا مست ها ي محله مدام کنار هم جمع مي شدند و من به خاطر بوي بدن هاي کثيف و بوي تند مستي از آنجا کناره مي گرفتم. مردها و زن هايي که «آماتورها» پاتوقشان بود تمام مدت مست بودند، يا در واقع آن مدتي که از جيبشان بر مي آمد، اغلب شراب مي نوشيدند، شرابي که در بطري هاي نيم يا يک ليتري مي خريدند. در و ديوار آنجا را تبليغ اشتها آورهاي رنگارنگ با نام هاي عجيب و غريب پر کرده بود، اما عدهء انگشت شماري از عهده اش بر مي آمدند، مگر اينکه خواسته باشند براي شرابخواري ته بندي کنند. زن هاي دائم الخمر را پواوروت مي ناميدند که به معناي لول است با پسوند تانيث.
کافهء آماتورها چاه فاضلاب کوچهء موفتار بود، آن کوچهء غريب تنگ و پر غلغه که محل خريد است و به ميدان کنترسکارپ منتهي مي شود. مستراح هاي قوزکردهء ساختمان هاي قديمي؛ يکي کنار هر راه پله، با دو برآمدگي کفش وار سيماني در دو طرف حفره به خاطر جلوگيري از سريدن مستاجر در چاه فاضلاب مي ريخت و شب ها به کمک تلنبه در مخزن بزرگ ارابه هايي که با اسب کشيده مي شد، خالي مي شد. تابستان ها، که همهء پنجره ها باز بود، صداي تلنبه را مي شنيديم و بو سخت زننده بود. ارابه هاي مخزن دار رنگ قهوه اي و زعفراني داشتند و وقتي زير نور مهتاب در کوچهء کاردينال لوموئن مشغول بودند، در کنار اسب ها نقاشي هاي «براک » را به ياد مي آوردند. با اين وجود کسي کافهء آماتورها را خالي نمي گذاشت، و ديوارکوب زرد شده اش که مواد و بندهاي قانون را را عليه مستي در ملاء عام اعلام مي کرد، همان قدر به کثافت مگس آلوده بود و به آن بي اعتنايي مي شد که مشتري هايش پروپا قرص بودند و بوي ناخوش مي دادند.
با اولين باران سرد زمستان، تمامي غم هاي شهر يکباره سرازير شد، و ديگر وقتي قدم زنان مي رفتي، چشمت به بام خانه هاي بلند و سفيد نمي افتاد و فقط سياهي نمناک خيابان را مي ديدي و درهاي بستهء مغازه هاي کوچک و عطاري هاي و مغازه هاي نوشت افزار و روزنامه فروشي را و قابله را - درجهء دوم- و هتلي را که « ورلن» در آن دارفاني را وداع گفت و من در طبقهء آخرش اتاقي داشتم که محل کارم بود.
تا طبقهء آخر شش يا هشت رشته پلکان بود و هواي بسيار سردي داشت و مي دانستم که يک دسته ترکهء باريک به چه قيمتي تمام خواهد شد، يعني سه بستهء سيم پيچي شدهء سرشاخهء کاج به اندازه نصف مداد، براي گرفتن آتش ترکه ها و بعد يک دسته هيزم نيمه خشک بلند که مي بايست بخرم تا آتشي روشن کنم که اتاق گرما بگيرد. بنابراين رفتم به انتهاي خيابان تا زير باران نگاهي به پشت بام ها بيندازم و ببينم آيا لوله بخاري ها دود مي کنند و دود به چه سمتي بلند مي شود. دودي در کار نبود، و من فکر مي کردم که آن لحظه بخاري اتاق چه سرد است و ممکن است دود را نکشد و احتمال آن هست که اتاق پر از دود شود و هيزم به هدر برود و پول هم همراهش. به همين حال در باران راه مي رفتم. از کنار مدرسهء هانري چهارم و کليساي سنت اتي ين دومون و ميدان باد روفتهء (( پانتئون )) گذشتم و براي آنکه حفاظي بيابم به سمت راست خيابان رفتم و عاقبت به باد پناه بولوار سن ميشل رسيدم و به پائين سرازير شدم و از کلوني و بولوار سن ژرمن گذشتم تا رسيدم به کافهء خوبي که در ميدان سن ميشل مي شناختم.
کافهء دلچسبي بود، گرم و تميز و دوستانه. باراني کهنه ام را به قلاب آويختم تا خشک شود و کلاه مندرس و باد و باران خورده ام را روي رف بالاي نيمکت گذاشتم و شيرقهوه اي سفارش دادم. پيشخدمت شير قهوه را آورد و من دفتر يادداشت و قلمي را از جيب نيم تنه ام در آوردم و شروع کردم به نوشتن. داشتم دربازهء ميشيگان مي نوشتم و چون آن روز هوا لجام گسيخته و سرد و بوراني بود، در داستان هم همين وضع بود. من پيشتر در کودکي، نوجواني و جواني آمدن آخر پائيز را ديده بودم، ولي در يک جاي بخصوص مي شد بهتر از جاهاي ديگر درباره اش نوشت. پيش خودم گفتم به اين مي گويند تعويض خاک و مي تواند به همان اندازه که براي ديگر انواع موجودات بالنده لازم است، براي انسان نيز باشد . اما در داستان، جوان ها مشروب مي نوشيدند و اين موضوع تشنه ام کرد و يک "رم" سنت جيمز سفارش دادم. در هواي سرد طعم فوق العاده اي داشت و به نوشتن ادامه دادم، حال خوبي داشتم و حس مي کردم که رم خوب جزاير مارتينيک به سرتاسر تن و جانم، گرما مي بخشد.
دختري به کافه آمد و تنها پشت ميزي نزديک پنجره نشست. بسيار زيبا بود و چهره اي داشت به تازگي سکهء ضرب شده، البته هرگز سکه اي با نسوج صاف و پوست باران خورده ضرب نشده است. موهايش به سياهي پرزاغ، صاف و اريب روي گونه هايش ريخته بود. نگاهش کردم و از آنچه مي ديدم؛ آشفته مي شدم و به هيجان مي آمدم. آرزو مي کردم که او را هم در داستان يا هرجاي ديگري جا بدهم، اما او خود چنان جا گرفته بود که بتواند خيابان و در ورودي را زير نظر داشته باشد و فهميدم منتظر کسي است.
بنابراين نوشتنم را از سر گرفتم.
داستان خودش نوشته مي شد و من زور مي زدم که پا به پايش حرکت کنم. رم ديگري سفارش دادم و هربار که سرراست مي کردم، يا هر بار که با مدادتراش، مدادم را تيز مي کردم و تراشه ها چنبره زنان توي نعلبکي زير مشروبم مي ريختند، به آن دختر چشم مي دوختم. ديدمت، اي زيبا رو، و ديگر از آن مني، حال چشم براه هر که خواهي گوباش و چه باک که ديگر هرگز نبينمت. تو از آن مني و سرتاسر پاريس از آن من است و من از آن اين دفتر و قلمم.
نوشتن را باز از سر گرفتم و تا دور دورهايش پيش رفتم و لابلايش گم شدم. ديگر من بودم که آن را مي نوشتم نه خود داستان، و ديگر نه سر راست کردم و نه از گذشت زمان چيزي دريافتم و نه انديشيدم کجا هستم و نه به فکر سفارش دادن رم ديگري افتادم. ديگر بي آنکه به فکر رم ديگري بيفتم از ان دلزده شده بودم. داستان به پايان رسيد و من بسيار خسته بودم. آخرين پارگراف را خواندم و آنگاه سر راست کردم و با نگاه به دنبال دختر گشتم، ولي رفته بود. با خود گفتم اميدوارم که با مرد خوبي رفته باشد. اما در دل غصه اي داشتم.
داستان را به پايان بردم و دفتر را به جيبم گذاشتم و يک دوجين صدف پرتقالي و نيم بطر شراب سفيد گس که مخصوص آن کافه بود، سفارش دادم. بعد از نوشتن داستان هميشه خالي و در آن واحد هم شاد و هم غمزده بودم، درست مثل حالت پس از عشقبازي و اطمينان داشتم که داستان خوبي است، هر چند که تا وقتي روز بعد آن را نمي خواندم، نمي فهميدم تا چه حد خوب است.
همچنانکه صدف ها را مي خوردم و طعم تند درياي و مزه فلزي شان را شراب سفيد مي شست و تنها طعم دريا و نسج آبدار باقي مي ماند و همچنانکه آب سردشان را از تک تک پوسته هاشان مي نوشيدم و با طعم گس شراب فرو مي شستم، احساس تهي بودنم از ميان رفت و رفته رفته شاد شدم نقشه هايي در سرم طرح شد.
حال که هوا بد شده بود، مي توانستيم مدتي پاريس را ترک کنيم و به جايي برويم که به جاي اين باران ، برف باشد که لابلاي کاج ها فرو ببارد و جاده ها و تپه هاي بلند را چنان بپوشاند که وقتي شب به خانه بر مي گرديم صداي غژغژش را زير پايمان بشنويم. زير لزوان پناهگاهي بود که پذيرايي اش شايان توجه بود و آنجا مي شد با هم باشيم و کتاب بخوانيم و شب ها در تخت جامان گرم باشد و پنجره ها را باز بگذاريم و ستاره هاي تابناک را ببينيم. اين بود جايي که مي شد رفت. سفر در قسمت درجه سه قطار گران تمام نمي شد. مخارج آنجا فقط اندکي بيشتر از چيزي بود که در پاريس خرج مي کرديم.
اتاق محل کارم در هتل را پس مي دادم و فقط مي ماند کرايهء شماره 74 کوچهء کاردينال لوموئن که ناچيز بود. من براي تورنتو مقاله مي فرستادم و چک ها مرتب مي رسيد. مي شد اين کار را هر جا و در هر شرايطي انجام داد. پول سفر را داشتيم. شايد دور از پاريس مي توانستم درباره پاريس بنويسم، همانطور که در پاريس دربارهء ميشيگان نوشته بودم. نمي دانستم که اين کار هنوز زود است، چون به قدر کافي با پاريس آشنائي نداشتم. اما بالاخره راهش همين بود. به هر حال اگر همسرم راضي مي شد، مي رفتيم. صدف ها و شراب را به پايان رساندم و حسابم را پرداختم و از کوتاهترين راه زير باران، از تپه سنت ژنويو بالا رفتم و به آپارتمان بالاي تپه رسيدم. اکنون ديگر باران فقط هواي محلي بود و چيزي نبود که مسير زندگي ات را تغيير دهد. همسرم گفت:" به نظرم فوق العاده است تاتي." صورت نرم و مهرباني داشت و چشم ها و لبخندش با شنيدن هر تصميمي، انگار که هديه گرانبهايي گرفته باشد، درخشيدن مي گرفت. (( کي مي رويم؟))
- ((هر وقت تو بخواهي"))
- (( من همين الان مي خواهم. نمي دانستي؟))
- (( شايد وقتي برگشتيم هوا صاف و آفتابي باشد. وقتي هوا صاف و سرد است، هواي خوبي خواهد بود.))
- (( مطمئنم. تو هم چه خوبي که به فکر رفتن افتادي.))
اون داستاني که تو متن بهش اشاره شده ، تو کتاب (( در زمان ما )) هستش . داستان معرکه اي يه ! واقعا معرکه !
لينک نوشته بالا هم اينجاست.