تبليغاتX
!چــــه غــلطـــا

!چــــه غــلطـــا

 

من از سينما لذت مي­برم . اين رو همه كساني كه دور و بر من بودن مي­دونن. لذتي كه من از سينما مي­برم مطمئنا با 90% آدماي ديگه فرق داره و اين تفاوت به خاطر ارتباط متفاوتي كه با فيلم برقرار مي­كنم . خيلي ها فقط به داستان فيلم توجه مي­كنن ، بعضي ها دنبال بازيگراي محبوبشون مي­گردن و بعضي فقط دنبال ايراد گرفتن از فيلم هستن . گروه هاي ديگه اي هم هستن ، ولي اون چيزي كه مهمه اينه كه : من از اين گروه آخري اصلا خوشم نمياد ، و البته به خودشون مربوطه كه چطوري مي­خوان با فيلم حال كنن !

من از اين گروه آخري نيستم ! به همين دليل هم هميشه سعي كردم به شيوه هاي مختلف فيلم نگاه كنم . تازگي ها متوجه شدم كه بعد از مدتها فيلم ديدن ، نحوه فيلم ديدنم از دست خودم خارج شده واسه هر فيلمي به طور غير ارادي نگاهم رو تعيين مي­كنم ! !

به همين دليل بعضي اوقات اصلا با خودم حال نمي­كنم !

سعي مي­كنم به نگاه خودم تنوع ببخشم و تنوع لذت بخشه !

به همين خاطر هم بعضي اوقات به طرق عجيبي فيلم مي­بينم . مثلا فيلم Kill Bill رو فقط به صداش گوش كردم و Leon رو بدون صدا ديدم ( البته كارت صدا سوخته بود !!! ). از ديدن چند باره (( خانه خنجر هاي پرنده )) به زبان چيني باستان لذت بردم و يكبار تمام تلاشم رو كردم كه زيرنويس Changching Express اجرا نشه !!

به نظر ديوانگي مي­ياد !!

اما . . .

 

اما ديروز يه فيلم ژاپني ديدم كه زير نويس هم نداشت . مجبور بودم خودم واسه بازيگرها تو ذهنم ديالوگ بسازم . خيلي جالب بود . حال كردم اساسي !!مثل اين بود كه تو ساختن فيلم شركت داشتم . همون حسي كه موقع ديدن (( آخرين تانگو در پاريس )) بهم دست داد .

اسم فيلمBattle Royal  بود . همونNaked Weapon  ، البته نسخه ارژينال و البته صدها برابر بهتر . خوش ساخت و گيرا . خشونت رو خيلي زيبا نشون داده بود و با اين وجود محبت رو برتر از اون . شخصيت پردازي بسيار عالي داشت . واسه 20 - 25 تا شخصيت اصلي شخصيت ساختن ، مطمئنا شاهكاره !!

 

+ نوشته شده در  2006/5/21ساعت 1:58  توسط آداش خان  | 

 

به قول رفيق مون ، همون که شاگرد اول دانشگاه شريف مي باشد :

 

(( مثل مرد رفتيم سر جلسه و مثل مرد ريديم تو امتحانمون ! ))

 

 

 

پيشاپيش از تمامي جمعيت نسوان محترمه ( واسه صفت جمع هم بايد - ه - گذاشت يا نه ؟؟؟ ) براي الفاظي که مجبور به استفاده ازشون شدم عذر مي خوام !!

 

بهترين کلماتي بود که مي­تونست باهاش شکل ظاهري ورقه که تحويل دکتر نازكدست دادم رو براتون ترسيم کنم !!

 

پوزش !

 

..

 

.

 

چي ...

 

برو بينيم !

 

جمع ش کن !

 

مجلس مردونست آبجي ......... !

 

ها ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  2006/5/16ساعت 16:35  توسط آداش خان  | 

 

استادم بورخس در داستان واره (( ظاهر )) از سکه اي صحبت مي­کند که تبديل به يک (( ظاهر )) شده و در ادامه با توضيح مفهوم ظاهر ، جسمي که تمام اجسام را در درون خودش دارد و در عين حال يک جسم بيشتر نيست ، مي­نويسد که اين سکه او را بياد تمام سکه هاي مشهور دنيا مي­اندازد : سي سکه اي که به يهودا داده شد ، سکه هاي بي پايان نيبولگ­ها ، سکه طلاي اسپانيايي که ناخدا ايهاب جايزه اولين کسي که موبي ديک را ببيند ،تعيين کرد ، سکه و يا به روايتي حلقه اودين که يک رو بيشتر نداشت ، شصت هزار سکه طلايي که جايزه شصت هزار بيت شعر يک شاعر بود و ...

استادم احاطه اعجاب انگيزي بر ادبيات داشت . با وجود اينکه ادبيات انگليسي کلاسيک  و ادبيات باستاني ايسلند و اسکانديناوي موضوع مورد علاقه ش ( او آرژانتيني و اسپانيوي زبان بود ) براي صحبت بود ولي حکيم فرودسي را مي­شناخت و تنها دليل نوشته نشدن اسم حکيم فرودسي در اين داستان ، به گمان من حفظ ريتم داستان مي­تواند باشد . دليل اين ادعاي من ، سخنراني مشهور استادم در باب (( کمدي الهي )) و مقايسه سفر دانته از برزخ به بهشت با سفر پرندگان در ((  منطق الطير )) و ارائه تصويري کامل از سيمرغ ،است !

روزها زيادي گذشته و من برخلاف استادم حافظه خوبي براي بياد آوردن مطالبي که خوانده ام ندارم ، اگر اشتباه نکنم ، اين گونه بود :

(( تصور عقابي که هر اندام آن يک شخص مشخص باشد ، عملي صرفا باور ناپذير است ؛ اما تصور وجود پرنده­اي که تمام پرندگان است و تنها يک پرنده است ؛  نا ممکن   است ))

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/5/15ساعت 18:7  توسط آداش خان  | 

 

قراره برم پیش استاد پروژه ام ! عجالتا از تمام دوستان که سعی در آرام کردن و دلداری من داشتند تشکر می کنم !

مر۳۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 

بعد از تحریر : شمردم ، ۳۶ تا صفر داشت !

 

+ نوشته شده در  2006/5/15ساعت 16:13  توسط آداش خان  | 

 

آقا ما چند روز پيش يه مطلبي نوشته بوديم که انگار واسه يه نفر بد شده بود . ما که نفهميديم چطور شده که بد شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جاتون خالي از ديشب تو کفم که بفهمم چطوري امکان داره که يه نفر انسان عاقل و بالغ ، که بيست و n سال هم داره ، سايتي رو به ديگران معرفي کنه که خودش 3 ،4 بار بيشتر بهش سر نزده !!؟؟؟

حالا من دلخورم از دست خودم ! و بايد اين دلخوري رو خالي کنم ! سر خودم خالي ميکنم !

پس :

 

حالا اينکه اون ديگران کيا بودن من نميدونم ! بهم هم مربوط نيست !!

اينجا وبلاگ شخصي خودمه و هر چي دلم بخواد توش مينويسم !

اينکه کسي از مطالب اينجا خوشش نمياد به خودش ربط داره ، ميتونه نخونه ! در هر حالت چه بخونه چه نخونه ، من متوجه نميشم !!!!

در اين راستا سه تا نکته رو بايد عرض کنم :

يک ) من مسئوليت تمام مطالبي که مينويسم رو قبول نميکنم . من مسئوليت هيچکدوم از مطالبم رو هم قبول نميکنم . من اصلا علاقه اي به قبول مسئوليت ندارم !

دو ) باباي من متولد 1337 هجري شمسي ه و علاقه شديدي به اينترنت داره . انگليسي بلد نيست . ديپلم تجربي هم هستش .

سه ) به اون دسته از دوستان عزيز تر اعلام مي­دارم که mat امروز صبح رفت حموم !!!!!

چهار ) من يک هفته است که دارم تلاش مي­کنم يه سايت پيدا کنم که بتونم توش عکس share کنم . سرويس شدم . کامل ، نقره اي ، طرح ايتاليايي !!! اگه مي­بينين اينجا اينقدر بي روحه ؛ خوب بي روحه ديگه !!

پنج ) خواهش مي­کنم ...

 

 

+ نوشته شده در  2006/5/14ساعت 17:4  توسط آداش خان  | 

 

چند دقيقه پيش سر کلاس ، استادم يه چيزي گفت که جالب توجه بود :

(( اگر ميخواين ارزش  ۱  ثانيه رو بفهمين ، از کسي بپرسين که از يه تصادف جون سالم بدر برده !!

     اگر هم ميخواين ارزش  ۱  دقيقه رو بفهمين ، از کسي بپرسين که از هواپيما جا مونده !!!  ))

 

چند دقيقه بعد اعتراف کرد که ارزش  1  دقيقه رو خوب ميفهمه !!!

+ نوشته شده در  2006/5/14ساعت 16:7  توسط آداش خان  | 

 

ميگن قرار يه فيلم ساخته بشه به اسم " خون بازي " !!!!

کسي ميدونه خون بازي چيه ؟؟ من ميدونم ولي از اونجا که فکر خواهيد کرد که ما هم بله ... نميگم !

اين فيلم رو خانم بني اعتماد قراره بسازه !

يه لينک جديد اضافه کردم به قسمت " پيوند ها " ، وبلاگ يکي از دوستان و عيال محترمه ايشون ه ، جالب توجه ه ، بخصوص اون قسمت هايي که از من تعريف شده ( چيييييي  داداش ش ش ش ! )

يه سر بزنين شايد راضي شدن نوشته هاشون رو از کاغذ به نت منتقل کنن !!

 

بعد از تحرير : اسم پست رو که نوشتم يه دفعه ياد فيلم " خون بازي "  افتادم همين .

 

+ نوشته شده در  2006/5/13ساعت 16:10  توسط آداش خان  | 

 

هی تو ...  آره تو ! حسین زاپاتا رو ندیدی ؟؟؟ بابایی رو میگم !

دوستان من در محله دلگشاد پونک ! برای دومین بار بنده در رودربایستی ( حتی نمی دونم این کلمه رو چه طوری می نویسن ؟؟؟ بی خیال ) قرار گرفتم و قرار شده که جزوه الکترونیک و از این چرت و پرتا پیدا کنم واسه یکی !

در راستای این امر اگه لینک ، شماره تماس و یا میل ( میل بافتنی نه ! میییییییییل ) حسین بابایی عزیز رو بهم بدین ممنون میشم !

قضیه زیاد فوری نیست ! یعنی اصلا فوری نیست ! ولی لطف کنین و فوری فرضش کنین !

 

نکته : این رو نوشتم تا اون آقا بفهمه که دنبال کارش هستم !

 

+ نوشته شده در  2006/5/11ساعت 8:40  توسط آداش خان  | 

 

اين داستان رو مي­خواستم چند روز پيش ....  يادم رفته بود .

ترجمه­ش خيلي روان نيست ولي جذابه ! داستان هم نيست يه قسمتي از خاطرات استاد همينگوي ه که خوندنش خالي از لطف نيست .

 

ارنست همينگوي- پاريس جشن بيکران

ترجمه فرهاد غبرائي

کافه خوب ميدان سن ميشل

آن روزها هوا بد بود. پس از گذشت پائيز، هواي بد يکروزه از راه مي رسيد. شب ها ناگزير مي شديم پنجره ها را ببنديم. بوران برگ ها را از تن درخت هاي ميدان کنترسکارپ مي کند. برگ هاي خيس زير باران مي ماند و باران را باد به اتوبوس بزرگ سبز انتهاي خط مي کوفت و در کافهء آماتورها جاي سوزن انداختن نمي ماند و پنجره ها از گرما و دود درون تار مي شد. کافه اي بود حزن انگيز که به نحو بدي اداره مي شد. آنجا مست ها ي محله مدام کنار هم جمع مي شدند و من به خاطر بوي بدن هاي کثيف و بوي تند مستي از آنجا کناره مي گرفتم. مردها و زن هايي که «آماتورها» پاتوقشان بود تمام مدت مست بودند، يا در واقع آن مدتي که از جيبشان بر مي آمد، اغلب شراب مي نوشيدند، شرابي که در بطري هاي نيم يا يک ليتري مي خريدند. در و ديوار آنجا را تبليغ اشتها آورهاي رنگارنگ با نام هاي عجيب و غريب پر کرده بود، اما عدهء انگشت شماري از عهده اش بر مي آمدند، مگر اينکه خواسته باشند براي شرابخواري ته بندي کنند. زن هاي دائم الخمر را پواوروت مي ناميدند که به معناي لول است با پسوند تانيث.

کافهء آماتورها چاه فاضلاب کوچهء موفتار بود، آن کوچهء غريب تنگ و پر غلغه که محل خريد است و به ميدان کنترسکارپ منتهي مي شود. مستراح هاي قوزکردهء ساختمان هاي قديمي؛ يکي کنار هر راه پله، با دو برآمدگي کفش وار سيماني در دو طرف حفره به خاطر جلوگيري از سريدن مستاجر در چاه فاضلاب مي ريخت و شب ها به کمک تلنبه در مخزن بزرگ ارابه هايي که با اسب کشيده مي شد، خالي مي شد. تابستان ها، که همهء پنجره ها باز بود، صداي تلنبه را مي شنيديم و بو سخت زننده بود. ارابه هاي مخزن دار رنگ قهوه اي و زعفراني داشتند و وقتي زير نور مهتاب در کوچهء کاردينال لوموئن مشغول بودند، در کنار اسب ها نقاشي هاي «براک » را به ياد مي آوردند. با اين وجود کسي کافهء آماتورها را خالي نمي گذاشت، و ديوارکوب زرد شده اش که مواد و بندهاي قانون را را عليه مستي در ملاء عام اعلام مي کرد، همان قدر به کثافت مگس آلوده بود و به آن بي اعتنايي مي شد که مشتري هايش پروپا قرص بودند و بوي ناخوش مي دادند.

با اولين باران سرد زمستان، تمامي غم هاي شهر يکباره سرازير شد، و ديگر وقتي قدم زنان مي رفتي، چشمت به بام خانه هاي بلند و سفيد نمي افتاد و فقط سياهي نمناک خيابان را مي ديدي و درهاي بستهء مغازه هاي کوچک و عطاري هاي و مغازه هاي نوشت افزار و روزنامه فروشي را و قابله را - درجهء دوم- و هتلي را که « ورلن» در آن دارفاني را وداع گفت و من در طبقهء آخرش اتاقي داشتم که محل کارم بود.
تا طبقهء آخر شش يا هشت رشته پلکان بود و هواي بسيار سردي داشت و مي دانستم که يک دسته ترکهء باريک به چه قيمتي تمام خواهد شد، يعني سه بستهء سيم پيچي شدهء سرشاخهء کاج به اندازه نصف مداد، براي گرفتن آتش ترکه ها و بعد يک دسته هيزم نيمه خشک بلند که مي بايست بخرم تا آتشي روشن کنم که اتاق گرما بگيرد. بنابراين رفتم به انتهاي خيابان تا زير باران نگاهي به پشت بام ها بيندازم و ببينم آيا لوله بخاري ها دود مي کنند و دود به چه سمتي بلند مي شود. دودي در کار نبود، و من فکر مي کردم که آن لحظه بخاري اتاق چه سرد است و ممکن است دود را نکشد و احتمال آن هست که اتاق پر از دود شود و هيزم به هدر برود و پول هم همراهش. به همين حال در باران راه مي رفتم. از کنار مدرسهء هانري چهارم و کليساي سنت اتي ين دومون و ميدان باد روفتهء  (( پانتئون )) گذشتم و براي آنکه حفاظي بيابم به سمت راست خيابان رفتم و عاقبت به باد پناه بولوار سن ميشل رسيدم و به پائين سرازير شدم و از کلوني و بولوار سن ژرمن گذشتم تا رسيدم به کافهء خوبي که در ميدان سن ميشل مي شناختم.

کافهء دلچسبي بود، گرم و تميز و دوستانه. باراني کهنه ام را به قلاب آويختم تا خشک شود و کلاه مندرس و باد و باران خورده ام را روي رف بالاي نيمکت گذاشتم و شيرقهوه اي سفارش دادم. پيشخدمت شير قهوه را آورد و من دفتر يادداشت و قلمي را از جيب نيم تنه ام در آوردم و شروع کردم به نوشتن. داشتم دربازهء ميشيگان مي نوشتم و چون آن روز هوا لجام گسيخته و سرد و بوراني بود، در داستان هم همين وضع بود. من پيشتر در کودکي، نوجواني و جواني آمدن آخر پائيز را ديده بودم، ولي در يک جاي بخصوص مي شد بهتر از جاهاي ديگر درباره اش نوشت. پيش خودم گفتم به اين مي گويند تعويض خاک و مي تواند به همان اندازه که براي ديگر انواع موجودات بالنده لازم است، براي انسان نيز باشد . اما در داستان، جوان ها مشروب مي نوشيدند و اين موضوع تشنه ام کرد و يک "رم" سنت جيمز سفارش دادم. در هواي سرد طعم فوق العاده اي داشت و به نوشتن ادامه دادم، حال خوبي داشتم و حس مي کردم که رم خوب جزاير مارتينيک به سرتاسر تن و جانم، گرما مي بخشد.

دختري به کافه آمد و تنها پشت ميزي نزديک پنجره نشست. بسيار زيبا بود و چهره اي داشت به تازگي سکهء ضرب شده، البته هرگز سکه اي با نسوج صاف و پوست باران خورده ضرب نشده است. موهايش به سياهي پرزاغ، صاف و اريب روي گونه هايش ريخته بود. نگاهش کردم و از آنچه مي ديدم؛ آشفته مي شدم و به هيجان مي آمدم. آرزو مي کردم که او را هم در داستان يا هرجاي ديگري جا بدهم، اما او خود چنان جا گرفته بود که بتواند خيابان و در ورودي را زير نظر داشته باشد و فهميدم منتظر کسي است.

بنابراين نوشتنم را از سر گرفتم.

داستان خودش نوشته مي شد و من زور مي زدم که پا به پايش حرکت کنم. رم ديگري سفارش دادم و هربار که سرراست مي کردم، يا هر بار که با مدادتراش، مدادم را تيز مي کردم و تراشه ها چنبره زنان توي نعلبکي زير مشروبم مي ريختند، به آن دختر چشم مي دوختم. ديدمت، اي زيبا رو، و ديگر از آن مني، حال چشم براه هر که خواهي گوباش و چه باک که ديگر هرگز نبينمت. تو از آن مني و سرتاسر پاريس از آن من است و من از آن اين دفتر و قلمم.

نوشتن را باز از سر گرفتم و تا دور دورهايش پيش رفتم و لابلايش گم شدم. ديگر من بودم که آن را مي نوشتم نه خود داستان، و ديگر نه سر راست کردم و نه از گذشت زمان چيزي دريافتم و نه انديشيدم کجا هستم و نه به فکر سفارش دادن رم ديگري افتادم. ديگر بي آنکه به فکر رم ديگري بيفتم از ان دلزده شده بودم. داستان به پايان رسيد و من بسيار خسته بودم. آخرين پارگراف را خواندم و آنگاه سر راست کردم و با نگاه به دنبال دختر گشتم، ولي رفته بود. با خود گفتم اميدوارم که با مرد خوبي رفته باشد. اما در دل غصه اي داشتم.

داستان را به پايان بردم و دفتر را به جيبم گذاشتم و يک دوجين صدف پرتقالي و نيم بطر شراب سفيد گس که مخصوص آن کافه بود، سفارش دادم. بعد از نوشتن داستان هميشه خالي و در آن واحد هم شاد و هم غمزده بودم، درست مثل حالت پس از عشقبازي و اطمينان داشتم که داستان خوبي است، هر چند که تا وقتي روز بعد آن را نمي خواندم، نمي فهميدم تا چه حد خوب است.

همچنانکه صدف ها را مي خوردم و طعم تند درياي و مزه فلزي شان را شراب سفيد مي شست و تنها طعم دريا و نسج آبدار باقي مي ماند و همچنانکه آب سردشان را از تک تک پوسته هاشان مي نوشيدم و با طعم گس شراب فرو مي شستم، احساس تهي بودنم از ميان رفت و رفته رفته شاد شدم نقشه هايي در سرم طرح شد.

حال که هوا بد شده بود، مي توانستيم مدتي پاريس را ترک کنيم و به جايي برويم که به جاي اين باران ، برف باشد که لابلاي کاج ها فرو ببارد و جاده ها و تپه هاي بلند را چنان بپوشاند که وقتي شب به خانه بر مي گرديم صداي غژغژش را زير پايمان بشنويم. زير لزوان پناهگاهي بود که پذيرايي اش شايان توجه بود و آنجا مي شد با هم باشيم و کتاب بخوانيم و شب ها در تخت جامان گرم باشد و پنجره ها را باز بگذاريم و ستاره هاي تابناک را ببينيم. اين بود جايي که مي شد رفت. سفر در قسمت درجه سه قطار گران تمام نمي شد. مخارج آنجا فقط اندکي بيشتر از چيزي بود که در پاريس خرج مي کرديم.

اتاق محل کارم در هتل را پس مي دادم و فقط مي ماند کرايهء شماره 74 کوچهء کاردينال لوموئن که ناچيز بود. من براي تورنتو مقاله مي فرستادم و چک ها مرتب مي رسيد. مي شد اين کار را هر جا و در هر شرايطي انجام داد. پول سفر را داشتيم. شايد دور از پاريس مي توانستم درباره پاريس بنويسم، همانطور که در پاريس دربارهء ميشيگان نوشته بودم. نمي دانستم که اين کار هنوز زود است، چون به قدر کافي با پاريس آشنائي نداشتم. اما بالاخره راهش همين بود. به هر حال اگر همسرم راضي مي شد، مي رفتيم. صدف ها و شراب را به پايان رساندم و حسابم را پرداختم و از کوتاهترين راه زير باران، از تپه سنت ژنويو بالا رفتم و به آپارتمان بالاي تپه رسيدم. اکنون ديگر باران فقط هواي محلي بود و چيزي نبود که مسير زندگي ات را تغيير دهد. همسرم گفت:" به نظرم فوق العاده است تاتي." صورت نرم و مهرباني داشت و چشم ها و لبخندش با شنيدن هر تصميمي، انگار که هديه گرانبهايي گرفته باشد، درخشيدن مي گرفت. (( کي مي رويم؟))

- ((هر وقت تو بخواهي"))

- (( من همين الان مي خواهم. نمي دانستي؟))

- (( شايد وقتي برگشتيم هوا صاف و آفتابي باشد. وقتي هوا صاف و سرد است، هواي خوبي خواهد بود.))

- (( مطمئنم. تو هم چه خوبي که به فکر رفتن افتادي.))

 

اون داستاني که تو متن بهش اشاره شده ، تو کتاب (( در زمان ما )) هستش . داستان معرکه اي يه ! واقعا معرکه !

لينک نوشته بالا هم اينجاست.

 

 

+ نوشته شده در  2006/5/10ساعت 17:39  توسط آداش خان  | 

 

اين روزا حوصله ندارم ! يه ريزه سر جريان نويدي و خودکشي قاط زدم ! يه خورده !!!؟؟

در مجموع هم يه خورده گرما روم تاثير گذاشته و بي حسم کرده ! حوصلم نمي­گيره جيز بنويسم !

 

راستي چند روز پيش تو خزعبل (( خوشگل )) سوتي داده بودم : جاي فک نوشته بودم کف !!

همين جا از تکذيب مي­کنم .

چي رو تکذيب مي­کنم ؟؟؟

خوب ... سنگ بزار !!!

 

بعد از تحرير : تازه تصميم گرفتم بعد از اين سفارشي بنويسم !! يه سفارش از Lord دارم !

 

+ نوشته شده در  2006/5/10ساعت 16:52  توسط آداش خان  | 

 

این لینک پایین رو اگه با مقوله " ریا " آشنایی ندارید و یا اگه حتی حرفه ای هستید دانلود کنید .

حجمش خیلی کمه ولی شدیدا آموزنده و خنده داره !

                                   ریا

 

 

+ نوشته شده در  2006/5/8ساعت 18:23  توسط آداش خان  | 

 

بچه كه بوديم يه شعري داشتيم كه توش ميخونديم :

(( فيله رفت آب بخوره ، افتاد و دندونش شكست ! ))

هميشه اينجاش رو با علاقه زيادي مي­خوندم ، هنوزم با علاقه زياد مي­خونم . حال ميده . تصور يه فيل كه دندونش شكسته ، يه چيزي تو مايه هاي ديدن پيكان جوانان قرمز داشبورد چوبيه كه از آينه­ش يه CD سوخته آويزونه !!

خيلي حال ميده !

يا يه شعر ديگه كه :

(( فلاني بي­دندون ، افتاد تو قندون ، طناب بيارين ، درش بيارين ))

يه ترانه آموزنده ، اخلاقي ، پزشكي كه تا زمان كشف لذت خوابيدن بدون مسواك زدن ، كارآيي داشت .

ولي خوب ، خنده دار بود .

اما اين دو تا ترانه بچگانه ، چندتا ايراد داره . اول اينكه هيچ راه حل عملي براي حل مشكل و اصلاحات رو به طفلان معصوم ارائه نميكنه ! و دوم اينكه درباره بستر و ضمينه هاي رخداد مطروحه اطلاعات اندكي به شنونده ميده ! يا به عنوان مثال باعث وحشت كودكان از آب خوردن ميشه !

تازه تمامي احتمالات رو در نظر نميگيره .

مثلا اگه يه نفر موقع خوردن گز دندونش بشكنه ، تكليف چيه ؟؟

آيا بايد طناب بياوريم ؟؟

يا اينكه آب نخوريم ؟؟

يا اصلا بايد " پيك " حكم مي­كردم ؟ اون وقت نه از حاكميت مي­اوفتادم ، نه ، شايد، دندونم مي­شكست !!؟

 

من ديروز دندونم شكست ! اونم به طرز خنده داري ! اون عوضي كه داشته واسه گز پسته خرد مي­كرده ، حواسش نبوده و يه تيكه پوست پسته هم ... و حالا من يه دندونم شكسته و نمي­تونم آب بخورم !!!

 

توجه : موقع كامنت گذاشتن ، كمپوت يادتون نره ! من كمپوت آناناس تاريخ مصرف گذشته ، خيلي دوست دارم !

 

بعد از تحرير : آقا اين دانشكده پليمر خيلي (( سست عنصر )) تشريف داره !

آخرش ما نفهميديم امسال چند نفر فوق ميگيره ! اولش مي­گفتن خيلي !! بعدش دفترچه اومد ، ديديم ظرفيت رو نصف پارسال كردن ، يه ساعت پيش هم اعلام كردن كه 10 نفر به ظرفيت اضافه كردن!!

گيري كرديم ها !!

مي­ترسم تا دو سال ديگه اسم دانشكده رو بكنن (( مهندسي بسپار و كالر- Color - )) !!

فعلا در يه ارتفاعي از اصغرخان مهماني عقد و عروسي همزمان در حال برگزاري است !!

 

بعد از تحرير آخر : ما يا برق داريم ، يا اينترنت !! الان برق داريم . پس اون چيزايي كه پايين نوشته خال بنديه !!

 

 

+ نوشته شده در  2006/5/7ساعت 13:14  توسط آداش خان  | 

 

خوب قبول ! من خيلي خوش شانسم !

خوب ولي تو چيزايي كه مي­خوام شانس نمي­آرم ! البته فكر كنم شانس همينه !؟!!!

بگذريم .

 

آقا يك حالي ميده ! يك حالي ميده . . .

اينكه ساعت 11 باشه و تو به جاي اينكه سر كلاس باشي ، تو سايت باشي و در حال دانلود . چنان دارم دانلود مي­كنم كه سرعت اينترنت كم شده ! البته فكر نكنين كه من آدم دودريم ! مطمئن باشين كه من آدم دودريم !

اما الان من هيچ كلاسي رو دودر نكردم ! يعني نمي­تونستم دودر كنم ، چون كلاس برگزار نشد !!! و برگزار نشدن هيچ كلاسي به اندازه كلاس دكتر عاصم پور حال نمي­ده !! باور كنين ! بايد با دكتر عاصم پور كلاس داشته باشين تا بفهمين من چي ميگم . 2 ساعت تمام بايد به يه سري حرف هاي كاملا پراكنده گوش مي­دادم ولي الان ...

نه اين طوري نميشه ! نبايد به دكتر عاصم پور بي احترامي كنم ! پس :

خانم دكتر هما عاصم پور  به روايتي قديمي ترين استاد علم پليمر در اين مملكته ! دكتراي پليمرش رو از پلي­تكنيك منچستر ( خيلي قبل تر از سر آلكس !! ) گرفته و استاد اغلب استادامون بوده . يه 65 سالي شيرين داره . همچنان خوشگل(1)  ( همچين يه جورايي بور با چشماي آبي ! از اونايي بوده كه ميني ژوپ مي­پوشيده و 160% كلي ديوانه داشته ) و همچنان مجرد . به روايتي هيچ وقت ازدواج نكرده ، البته مي­دونين كه تو ايران همه چي بعد از 20 سال تبديل به چيزايي تو مايه هاي افسانه ميشه !

دكتر عاصم پور دكتراي تخريب پليمر داره و يه 5 سالي هست داره مخ ما رو با انواع پليمرهاي غير صنعتي تليت مي­كنه . استاد بسيار خوبيه . ( تازگي ها بجز space تايپ حرف ب هم يادم ميره !!) با معلومات عالي و متنوع . چون پيره هيچكي از حرفاش ناراحت نميشه . ولي بعضي اوقات چيزايي ميگه كه دختراي كلاس كه سهله ، ما پسرها هم سرخ ميشيم . مثلا دو هفته پيش در باره موي سينه­ي آقايون صحبت مي­كرد . بي ربط هم صحبت نمي­كنه ، كاملا مربوط به علم پليمر بود ولي . . .  .  اين خانم دكتر عاصم پور ما مثل اغلب خانم هاي محترم ديگه يك بار در سن 22 سالگي ، يكبار در سن 28 سالگي ، يكبار در 28 سالگي و آخرين دفعه در سن 28 سالگي ، فک بالا و پايينش رو كمپلت عوض كرده و متاسفانه به دليل قدرت جسمي بالا همچنان توانايي صحبت 16 ساعت در روز رو داره كه پنچ شنبه ها 4 ساعتش به پست ما مي­خوره !!!!!!!!!!!!!!!1

نه ! هفته بعد . . .

خلاصه اين هفته ، هفته فيتيله است و من از اصغر خان كه مژده تعطيلي كلاس رو بهمون داد ، خيلي ممنونم ! خيلي حال كردم اول صبحي !

آقا اين اصغر خان صبح معذرت خواهانه ( بازم غلطه ؟؟؟ ) اومد اتاقمون و درحالي كه به دليل مزاحمت صبح زود ( 5/9 صبح ) معذرت مي­خواست ، بهمون گفت كه . . . چه پسر ماهيه اين اصغر ، جاش تو گروه خاليه !

 

اما من يه سري استراتژي هم دارم  كه ميگم :

1-      آقا من خيلي خوش شانسم و شايد هم اصلا شانس ندارم كه بچه كه بودم قد بازي درآوردم و يه سال زود رفتم مدرسه !!

2-    شنيدين ليلا حاتمي داور جشنواره كارلووي شده !؟

3-  من همينجا اعلام مي­كنم كه وجود هرگونه يه بيل ، دو بيل ، . . . تا 40 بيل بر روي صفت خودم رو شديدا تكذيب مي­كنم ! دهن لقايي كه مي­خواستن و يا دهن لقي كردن ، حواسشون باشه ، مي­تونم به جرم نشر اكاذيب بكشميشون و اگه كش نيومدن خوب نيومدن ديگه !

4-   آقاي Ayatto  منظورم تو بودي ! هان ؟؟

5-   يه مدتيه كه دارم به لزوم وجود فساد در يك سيستم فكر مي­كنم ! گريزلي نظر تو چيه ؟؟؟

6-    همون (1) كه بالاي كلمه خوشگل بود : دوستان كه مي­دونن زيبا شناختي من چقدر متفاوت با بقيه و سخت گيرانه است ؟؟

7-   فردا جمعه است و جمعه روز بدي بود .

8-   شنيدم سعيد راد قراره تو فيلم مسعود كيميايي بازي كنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

 

+ نوشته شده در  2006/5/4ساعت 11:56  توسط آداش خان  | 

 

(( آل يك ركتور هسته يي متحرك است ))

سوء تفاهم نشه ! آل يكي از خبر خوش هسته­يي نيست كه قرار بود بشنويم !!

دوباره سوء تفاهم نشه ! آل يك راكتور هسته­يي قابل حمل كه تو جيب هم جا ميشه نيست !!

سوء تفاهم كه نشد ؟؟ ها ؟؟ اين آل ي كه يك راكتور هسته­يي متحرك هستش ، ربطي به اون موجود خيالي كه علاقه زيادي به جگر خانم هاي زائو داشت ، نداره !!

سوء تفاهم  .. . ! اَه اصلا بي خيال !!

چي ؟؟

باشه ميگم :

منظور از آل ، همون آلفردو پاچينو يه مشهوره كه ما ها به اسم آل پاچينو مي­شناسيمش !

جمله بالا رو هم استاد بزرگ آكتورز استوديو (( لي استراسبرگ )) بعد از ديدن هنر نمايي شاگردش تو فيلم (( بعد از ظهر سگي )) سيدني لومت ؛ گفته بود .

اميدوارم موجب سوء تفاهم نشده باشم . من اصلا ... ؟!؟!

 

توجه 1 : اين جمله تيتر اصلي يكي از صفحات يكي از روزنامه هاي يكشنبه همين هفته بود! تيتر خيلي خيلي خيلي موذيانه اي بود !!

توجه 2 : اگه تونستين فيلم (( عدالت براي همه )) نورمن جويسن رو ببينين ! جواني آل پاچينو تو فيلم غبطه آوره !! ( چه غلطا !؟؟؟ غبطه آور !! اصلا اين كلمه درسته ؟؟ )

توجه 3 : من تا حالا فكر مي­كردم (( هسته­اي )) درسته ، الان دارم فكر مي­كنم كه (( هسته­يي )) درسته ؟!!؟

 

+ نوشته شده در  2006/5/2ساعت 10:15  توسط آداش خان  | 

 

ديشب تمام فكرم اين بود كه چقدر خوش شانسم !

ديشب رتبه هاي كارشناسي ارش رو اعلام كردن . نمي­دونين اينجا چه خبر بود ؟؟ بچه ها خوابگاه رو گذاشته بودن رو سرشون ! اقلب رتبه ها خوب بود . يعني تا حدود زيادي عالي بود . فكر كنم بچه هاي پلي­تكنيك تهران نصفشون سال ديگه ماهشهر باشن !

رتبه 2 ، 3 ، 6 ، 8 ، 10 و ...

انتظارش رو داشتم !

ولي انتظار نداشتم رتبه اصغرخان ! اين طوري بشه . جور خاصي نشده ولي خوب ؛ يه جور ديگه مي­شد خيلي بيشتر حال مي­داد !! اصغر خان از جمله باحال ترين و بهترين شلم بازهاي ماهشهره . خيلي باهاش حال مي­كنم !!

اين ها رو نمي­خواستم بگم !

اگه من به جاي پارسال ، امسال كنكور فوق اَ لانس داده بودم ، مفهومش اين بود كه يه ريزه دير به دنيا اومدم و بايد مي­رفتم قاطي باقالي ها ، سربازي ! ديشب احساس مي­كردم كه خيلي خوش شانسم . جدي مي­گم !!

از 30 نفره اول ، 15 نفرشون بچه ماهشهرن ! چه شانسي ! اونم دوبل . يكيشون رو سر كلاس تحمل مي­كنم هنر كردم . واي به تعداد زياد !!!!!؟؟؟!!!!! چه شود سال ديگه پلي تكنيك تهران ، دانشكده پليمر!

 

اين رو هم ...

لپ كلام :

ديشب وقتي بچه ها دونه دونه رتبه هاشون رو يه جوري پيدا مي­كردن ، با صداي بلند اعلام مي­كردن و همه خوشحال مي­شدن ! اين احساس بهم دست داد كه دارم پير ميشم و دارم آخرين سال هاي جوونيم رو مي­گذرونم .

راستش رو بگم از اينكه جوونتر از منن ، لجم گرفت !

سعي كردم حسرت گذشته رو نخورم ، الان هم نمي­خورم ؛ ولي بعضي اوقات نمي­تونم به خودم ، 10 سال بعد كه داره به گذشتش فكر مي­كنه و افسوس مي­خوره ؛ فكر نكنم .

 

+ نوشته شده در  2006/5/1ساعت 8:58  توسط آداش خان  | 

 

سمت چپ تو قسمت لينک ها ، لينک سايت رسمي خانم معتمد آريا رو قرار دادم . سايت خيلي جذاب و واقعا قشنگه . طراحيش خيلي باحاله . امکانات باحالي هم داره ، مثلا مي­توني فيلم ((گيلانه)) رو دانلود کني ! من امتحان نکردم .

کاغذهاي ديواري windows هاش هم ارزش ديدن داره !

به زبون خومون ميشه wallpaper !!

فقط اميدوارم به خاطر اين وب سايت و ديده شدن مقداري از موهاي خانم معتمد آريا تو عکس ها ، آقايون دست اندر کار ايشون رو ممنوع الکار و ممنوع التصوير نکنن .

 

+ نوشته شده در  2006/4/30ساعت 18:31  توسط آداش خان  | 

 

آمار همیشه غیر رسمی بوده . چه رسمی هاش چه غیر رسمی هاش .

همیشه مورد شک .

ولی اگه این آمار حتی ۱۰٪ درست باشه ؟!!

 

اوه ...

من یه ۲ دقیقه ای تو وبلاگ گشتم چیزی پیدا نکردم ، عینا از ایجا قرار میدم :

 

وبلاگ حصار در حصار mahsa83.persianblog.com : روز گذشته در مراسم یادبود واقعه طبس که در سالن سید الشهداء بنیاد شهید برگزار گردید جواد شمقدر ی کارگردان فیلم سینمایی طوفان شن به ایراد سخنرانی پرداخت. وی در این مراسم که با استقبال  عده کمی همراه بود ضمن گله مندی از صدا وسیما به علت پوشش ندادن این واقعه عظیم در پاسخ به "خانم رجایی فر" از دانشجویان پیرو خط امام و منتقد به عملکرد رئیس جمهوری در ماجرای مذاکره  ، به دفاع ازاحمدی نژاد پرداخت و از ایشان خواست تا با صبوری و تامل درباب مسائل سخن بگویند.مشاور هنری رئیس جمهور با اشاره به اینکه رئیس جمهوری با طرح مذاکره با آمریکا بسیاری از توئطه های داخلی را خنثی خواهد کرد افزود که این مساله سبب خواهد شد تا چهره ها نفاق عیان گشته و موجب تسویه نیروهای خودی از آنها گردد ، چرا که در میان نیروهای خودی از سردار ، عالم تا حزب اللهی  منافق وجود داشته و این از علائم ظهور منجی است. وی سپس در اثبات گفته خویش به این نکته اشاره کرد که شمشیر حضرت قائم گردن بسیاری از علما را خواهد زد!

جواد شمقدری در پاسخ به این سوال که چرا در مقابل طرح مذاکره از سوی دولت خاتمی موضع گرفته شد اما احمدی نژاد از این مساله مبرا گشت پاسخ داد: «زمان آقای خاتمی این امر لازم بود اما اینک مهم این است که چه کسی می گوید آن موقع خاتمی می گفت و اکنون احمدی نژاد.»

مشاور هنری رئیس جمهور سپس به مساله ورود بانوان به استادیوم ها اشاره کرده و گفت: « آمار کارشناسی نشان می دهد حداقل 5000 دختر در لباس مبدل پسرانه به استادیوم ها وارد می شوند و پیداست که خود بالقوه ایجاد چه فساد هایی خواهد کرد.» وی در ادامه با تائید حرمت اختلاط زن و مرداز علما خواست تا ابتدا مشاور کارشناس اختيار گنند و انگاه نظر خويش را بروز دهند و  گفت:« مرز این اختلاط تا کجاست؟ آیا جز این است که در اتوبوس ، خیابان و همین سالن زن و مرد مختلط نشسته اند؟» وی سپس به این نکته اشاره کرد که هرگز از امام نشنیده است که حجاب را الزامی بداند و ایشان تنها حجاب را در ادارات اجباری دانسته درباره سطح شهرها سخنی نگفته است. در این هنگام اعتراض پیاپی دانشجویان بالا گرفت و تا آنجا ادامه یافت که جمعی به تمسخر دولت نهم را مبتکر دوم کشف حجاب دانسته و شمقدری نیز سالن را ترک کرد.

 

 

+ نوشته شده در  2006/4/29ساعت 19:33  توسط آداش خان  | 

خوب چه زندگي معركه اي در جريانه ! تو اينجا !

مملو از هيجان !

صبح ساعت 5/9 از خواب بلند ميشي ، تقويم رو  نگاه ميكني و مطمئن ميشي كه امروز 28 آوريل ه . كامپيوتر رو روشن ميكني و سعي ميكني درس بخوني . خوب حوصله نداري . ساعت 10 ميزني windows رو خراب ميكني !! مثل هميشه !؟!! حوصله هم نداري درستش كني .

يه جوري با روزنامه روز چهارشنبه خودت رو سرگرم ميكني تا بچه ها ناهار رو از سلف بيارن . ناهار مي­خوري . نوش جان !

بچز رو جمع ميكني و 2 دست شلم ميزني . احساس خستگي ميكني از اينكه هيچ كدومشون بازي بلد نيستن !! سعي ميكني بري اتاق بچه ها درس بخوني ( اونا هنوز كامي شون سالمه ! ) ؛ خوب طبيعي كه نميشه . تلويزيون رو روشن ميكني ، ايول يه فيلم از كرك داگلاس داره نشون ميده . (( مرد بي ستاره )) . دوبله قديمي . نيم ساعت بعد با تموم شدن فيلم ميفهمي كه 45 دقيقه از فيلم سانسور شده . حتي لحظه اي شك نميكني كه به خاطر دوبله بوده ، نه لباس خانم هاي توي فيلم .

دوباره روزنامه چهارشنبه !!

اين قدر 5 تا كانال تلويزيون رو به ترتيب فشار ميدي تا شام برسه !

دوباره اين قدر 5 تا كانال تلويزيون رو به ترتيب فشار ميدي تا سينما 4 شروع شه . با علاقه و لذت زياد ، به حرفاي (( معززي نيا ))ي منتقد درباره ايستوود گوش ميدي . تصويرش رو نمي­توني ببيني . كانال 4 فقط صدا داره با چيزي تو مايه هاي برفك !!

سكانس ها رو حدس ميزني . از دوبله شون پن لجت مي­گيره ؟!!!!

(( جنگل آسفالت )) رو نگاه ميكني و به خوش شانسي (( جان هيوستن )) كه خيلي زود به دنيا اومده و كلي داستان واسه تعريف كردن داشته ، فحش ميدي .

ساعت 1 بچه ها ميان و مجبورت ميكنن بي خيال شبكه خبر بشي !! (( دماي تمام نقاط كشور رو از حفظ مي­توني بگي )) ، (( تو كه همش رو مي­دوني )) .

  They said

از ساعت 1 تا ساعت 5/7 صبح شلم بازي ميكني . بدون سقف امتياز . سر هيچ چي !!!

يه ركورد جديد .البته در حد استاني !!!!

ميري بخوابي با اين دل خوشي كه فردا مي­توني بري سايت و خزعبلات بنويسي .

 

به اين ميگن يه زندگي معركه !!!

+ نوشته شده در  2006/4/29ساعت 19:4  توسط آداش خان  | 

اولين فيلمي كه درباره بوكس و بوكسورها ديدن چه فيلمي بوده ؟ اميدوارم نگين وقتي بچه بودم فيلم راكي n رو با دستگاه ويدئو همسايه ديدم !!!

نااميد مي­شم .

من ، تا اونجا كه يادم ميآد اولين فيلمي كه درباره بوكس ديدم ، (( گاو خشمگين )) بود . اون موقع ها چيزي از سينما سر در نمي­آوردم . ( چه غلطا !!؟؟ هنوز هم سر در نمي­آرم !! ) ولي قرار بود رضا كيانيان براي تحليل فيلم بياد دانشگاه . خيلي حال كردم . بازي رضا كيانيان تو آژانس شيشه اي بهترين بازي بود كه تا اون موقع ديده بودم . ( هنوزم جزو 5 تاي اوله ! ) . پس رفتم فيلم رو ديدم . و چه لذتي داشت اون خشونت عصبي كننده رابرت دنيرو ، كه هر وقت نبوده انگار رابرت دنيرو نبوده !!! ( جو پشي هميشه محبوب بوده ، حتي تو (( تنها در خانه )) . )

آره اولين فيلمي كه درباره بوكس ديدم (( گاو خشگين )) بود . آخريش هم  (( مرد سيندرلايي )) !! اين وسط چندتا ديگه هم ديدم . (( وقتي سلطان بوديم )) ، (( Ali )) ، (( هر چه بالاتر بري ، محكم تر زمين مي­خوري ! )) و . . .

وقتي ذهنم رو مرور مي­كنم متوجه ميشم كه اين حرف اون منتقد مرحوم درست بود كه مي­گفت تمام بازيگر هاي بزرگ هاليوود يك فيلم درباره بوكس دارن . از همفري بوگارت بگيرن تا راسل كرو . تعدادشون زياده : دنيرو ، آنتوني كويين ، براندو ، تام ميكس ، ايستوود ، فريمن ، جو پشي و ... . بعضي ها بازي كردن ، بعضي كارگرداني كردن و بعضي هاشون قبلا بوكسور بودن .

 كسي مي­تونه بگه اگه براندو بوكسور نبود ( تو فيلم )  (( در بارانداز )) بازم  معركه بود !!؟؟؟؟؟ آخه كي كتك خوردن اونجوري و بلند شدن بعدش ، رو از يه راننده تاكسي باور مي­كنه ؟؟؟؟

(( مرد سيندرلايي )) رو ران هاوارد ساخته . راسل كرو نقش يك بوكسور رو تو دوران ركود بزرگ آمريكا بازي ميكنه كه دهه اش گذشته و پير شده و گنده هاي بوكس انتخابش مي­كنن براي ناك اوت شدن جلوي يه جوون آينده دار و اون بوكسور پير " جيمز جي برداك " اون جوون آينده دار رو چنان ناك اوت ميكنه كه مجبورش مي­شن بازم واسش بازي جور كنن و آخره فيلم جيمز جي برداك پير ( يا همون مرد سيندرلايي ) ، " مكس بر " قهرمان جهان رو شكست ميده و قهرمان جديد جهان ميشه !

ها ؟ چيه شبيه فيلم هندي هاست نه ؟؟

پاخ پاخ . اشتباه مي­كنين ، جيمز جي برداك قهرمان جهان بوده ، قهرمان جنگ بوده ، قهرمان مردم نيوجرسي تو دوران ركود بزرگ بوده و تو بارانداز كار مي­كرده و دوتا پسر و يه دختر داشته و دهه شصت از تو خونه خودش رفته اون دنيا .

فيلم خوبيه . بازي ها معركه است . مخصوصا مربي بوكس جيمز جي برداك !! نامردي بود بهش اسكار ندادن !

فيلم يه صحنه داره كه خيلي به دلم نشست .

مسابقه آخر جيمز جي برداك از تو رختكن مياد بيرون و ميره طرف رينگ . صداي گزارشگر راديو رو ميشنويم كه ميگه جيمز جي برداك هيچ شانسي براي تموم كردن راند اول نداره . 35000 نفر تو سالن ساكت ، ساكت ساكت اومدم جيمز جي برداك رو نگاه ميكنن . جيمز جي برداك ميره رو رينگ به جمعيت نگاه ميكنه و يه دفعه يه نفر از ته استاديوم داد ميزنه : (( you can do it  )) استاديوم منفجر ميشه !

خيلي وقت بود سكانسي مثل اين سكانس نديده بودم .

 

نكته 1 : اينكه آل پاچينو ، تام هنكس و شون پن تا حالا فيلمي در باره بوكس نداشتن دليل نميشه !! آل پاچينو جون ميده واسه يه مربي عصبي بوكس !

نكته 2 : مرور نكته 1 .

نكته 3 : من (( راكي 1 )) رو ديدم !!!؟؟؟!؟!؟!

 

 

+ نوشته شده در  2006/4/27ساعت 17:36  توسط آداش خان  | 

۴ سال پيش استادم بهم گفت : (( ماهشهر ته دنياست !)) فکر کردم شوخي ميکنه . چون با دکتر حدادي رابطه اش خوب نيست اينو ميگه .

پاييز که اومدم ماهشهر احساس کردم اينجا تقريبا ته دنياست .ولي بعد از چند روز عادت کردم . متوجه شدم که فقط روزاي اول سخته . بعدش عادت ميکني . حتي جاي دوست داشتني هم ميتونه باشه .

ولي بچه ها ميگفتن ماهشهر تقريبا آخره دنياست !! زياد موافق نبودم !

الان با خودم فکر مي­کنم که ايکاش ماهشهر ته دنيا بود . متاسفانه اينجا اصلا تو دنيا نيست !!!

پريشب برق قطع شد . يعني هوا خراب شد و من براي اولين بار تو زندگيم طوفان ديدم . باد آدم رو با خودش ميبرد . برنامه ۹۰ رو نديدم . ۴ ساعت بدون برق بيدار موندم تا ساعت ۱ شد و خوابيدم . يه شب پريد .

فردا صبح هوا خوب بود . گرم و تا حدودي آفتابي .

ديشب بازي بود . ساعت ۹ يه دفعه ، ... يه دفعه برق رفت . يعني طوفان شد ، سيمهاي فشار قوي اتصالي کردن و برق تمام ماهشهر رفت .

وقتي ميگم طوفان ، منظورم پريشب (دوشنبه شب ) نيست . ديشب طوفاني شد که شب قبلي در برابرش شوخي بود . باد ، بارون  و شن . همه باهم . لحظه هاي اول از آسمون گل مي­باريد. اونقدر شديد بود که يه قسمت از سقف خوابگاه ريخت . جدي ميگم !

امروز صبح با يه هواي آفتابي مواجه شديم. داشتم شاخ در مي­آوردم . گرما داشت خفه مي­کرد . بعد ازظهر کلاس رو دو در کردم و در شرايطي که هنوز برق نداشتيم ( اَه ... من چرا دگمه space يادم مي­ره ! ) ، خوابيدم . بيدار که شدم واقعا احساس کردم که يه چيزي رو سرم داره سبز ميشه . آره شاخ بود .

الان دارم با حداکثر سرعت تايپ ميکنم . هر لحظه ممکن برق بره . باد داره شديد ميشه .

اگه امشب دوباره طوفان بشه ... و اگه امشب برق قطع شه و من بازي  رو نبينم ...

..

بدبختی اينه که حتي نمي­دونم کي رو بايد فحش بدم ؟؟؟؟!!!

 

+ نوشته شده در  2006/4/26ساعت 18:13  توسط آداش خان  | 

 

این پست مال دیروزه .

- دو روز بد ، خيلي بد . تا حدودي قابل مقايسه با روزهاي آخر سال . همه سال ها .

  ديروز و امروز حالم خيلي بده . اعصاب مصاب يوخدي !

يه آدم عوضي به اسم دكتر حدادي به نظر مياد بد جوري زير پام رو خالي كرده و همه برنامه هاي دو سال آينده ام رو بهم ريخته .

- تقصير خودته ديگه ، آخه كدوم آدم عاقلي تو اين مملكت واسه خودش برنامه مي­تونه بريزه . تو اين مملكت واسه يه با بچز بيرون رفتن نمي­شه برنامه ريخت . حالا توي هالو مي­خواي واسه ( پاخ ... پاخ ) دو سال آينده­ت برنامه بريزي و ... هه­ي دل خوش سيري چند !؟!؟!

- راستي شنيدي تو تركيه آماده باش نظامي دادن ؟؟

- حتما بازم مي­خوان پ.ك.ك رو بزنن ؟؟

- چه مي­دونم ؟؟؟ حوصله داري ها !

- امروز ظهري ، بد جوري بوي دريا خورد تو دماغم . بد تريپ هوس چمخاله كردم !

- من از چمخاله زياد خوشم نمي­آيد. حسن سرا بهتره !

- اونجا كه حرف نداره . اون خونه ماهيگيره كه يه شب كرايه كرديم يادته ؟!؟!

- همون كه همه پنجره هاش رو به دريا باز مي­شد و صد دفعه خورد تو سر بچه ها !

- به نظرت چقدر طول ميكشه ؟

- چي ؟ ...

 

+ نوشته شده در  2006/4/25ساعت 16:20  توسط آداش خان  | 

 

امروز روز بدي بود .

ديروز هم روز بدي بود .

پريروز روز هي بدي نبود .

جمعه روز خوبي بود . ( اينو قبلا گفته بودي )

پنج شنبه رو يادم نمياد چه طور روزي بود .

فردا رو هم نمي دونم چه جوري ميشه .

دارم کم کم واسه خودم يه ناخدا ميشم .

 

( اين چيزا رو همين طوري نوشتم . يه چيزاي ديگه اي نوشته بودم که يه عوضي پاش خورد به کابل اصلي سايت و کامپيوترها همه خاموش شدن و اون يه صفحه اي که نوشته بودم ، پريد !!! )

 

+ نوشته شده در  2006/4/24ساعت 19:51  توسط آداش خان  | 

 

اَه . قرار نيست که حتما بنويسم ، اونم هر روز !!

تازه پس فردا هم امتحان دارم .

همين .

تصميم دارم ، تصميم بگيرم برم !!

+ نوشته شده در  2006/4/23ساعت 17:26  توسط آداش خان  | 

 

ديروز روز خوبي بود . در شرايطي کاملا عادي ( تاکيد ميکنم کاملا عادي !! ) تا ساعت ۱۲ خوابيدم . بعدش استقلال قهرمان شد . بعدش باران ساز فورد کاپولا رو ديدم . بعدش هم کانديداي منچوري !

 

به اين ميگن يه روز معرکه !! تازه يه دعوا هم ديدم ! تو خوابگاه . ۵/۳ سال خوابگاه هاي پلي تکنيک بودم ، يکبار ديدم بچه­ها دعواي همراه با کتک کاري داشته باشن. ( اونم الکي دعوا ، نه کسي خورد نه کسي زد . دست به يقه شده بودن . همين ) . تو اين ۴ ماهي که اينجا بودم ۳ تا دعوا ديدم . تو يه جمع کوچک و شديدا خر خوني !! جالب اينکه طرفاي دعوا ، همشون ، يا شاگرد اول بودن يا دوم !!!

 

ديروز عصري وسط دو نيمه ، ديدم پسر خرخونه دوره ما ( هنوز همه نمره ها نيومده ، ولي يحتمل شاگرد اول ميشه !؟؟ تا حالا که منم ! ) ، آره داشتم ميگفتم ، پسر خرخونه صداش رو کلفت کرده قد لوله بخاري و تمام فحش هايي رو که دو سال بود نشنيده بودم ، از حفظ ، بدون مکث و تپق رديف ميکنه ! مثلا سال بالايي و بچه مومن و از اين حرفا !

 

جريان دقيقا نمي دونم چي بوده ، ولي ميدونم طرف ديگه دعوا اصلا نمي خواسته دعوا کنه ،رفته بوده ۲ تا بگه ۳ تا بشنوه برگرده . اما ... پسر خرخونه از ترس يا همچين چيزيايي تا طرف دهنش رو باز کرده حرف بزنه يه مشت خوابونده زير چشم طرف . بعدشم طرف بي خيال دعوا شده و رفته . بچس هم وسط آقا خرخون روگرفتن که نره يارو رو بکشه . يارو ديوانست . شايدم خيلي ترسو تشريف داره !!

 

اينها رو ميگم چون طرف ديگه دعوا رو ميشناسم . اگه مي خواست ، اگه دعوا تو خوابگاه نبود و اگه ترم آخرش نبود ، از پسر خرخونه سالاد کاهو درست مي کرد !!!! ولي خوب ، آدم عاقل با ديوانه که دعوا نميکنه .

 

البته بعيد نيست از ترم آينده بچه خرخوني وجود نداشته باشه !!؟؟ احتمالا جاش سالاد سرو ميکنن !

 

..

 

!؟؟

 

اين چرت و پرتا چيه من نوشتم ؟؟؟ مي خواستم درباره کانديداي منچوري خزعبل بنويسم !؟!!

 

خوب . بي خيال . فردا شايد نوشتم .

 

+ نوشته شده در  2006/4/22ساعت 16:3  توسط آداش خان  |